یک خاطره - دنـیـــای جـــوانـی

درباره نویسنده
یک خاطره - دنـیـــای جـــوانـی


علی علیائی
در جوانی دل به حضرت دوست سپردن خوش است
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
دوست و خصوصیات آن
دعا
مشکلات جوانی
نصایح
خاطرات مقام معظم رهبری
اشعار
دلتنگی های من
دختر خانم ها حتما بخوانند . . .
دل و . . .
هنگام ظهور
عشق حقیقی
سیب گلاب
روزی که شهادت . . .
فرهنگ دانشجوئی یا . . .
بهداشت عمومی
شب جمعه
یک خاطره
امید
خاطرات حاج آقا قرائتی
جرم و جنایت چرا ؟
تصاویر شیراز قدیم
حضرت علی علیه السلام
آرزوها . . .
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
کاریکاتور
زن و اشتغال
حقیقت تلخ
یا جواد الائمه(ع)
نامه ای عاشقانه
ازدواج با شکوه
حجاب
حرف دل
غیرت و مردانگی
محرم
ابتذال در مداحی
باغ انقلاب
ویروس اجتماعی
یا رسول الله ...
مطالب سیاسی
ریشه تاریخی سیزده بدر
نماز
ویژه سفر رهبر به شیراز
رخنه شیطان
نامه ای به دوست
السلام علیک یا فاطمة الزهرا(س)
موج وبلاگی حجاب
نهج البلاغه و مظلومیت علی (ع)
خاطرات فراموش نشدنی
عالم محضر خداست
لذت عبادت
انسان و ایمان
بیت النور
ماه رمضان
تفاوت فرهنگ ها ...
علی (ع) و شب قدر
یاد امام و شهدا ...
ایستگاه پاسخگوئی حجاب
دانلود برنامه رساله برای موبایل
السلام علیک یا جعفر بن محمد ایها الصادق یابن رسول الله
ظاهر و باطن
السلام علیک یا حضرت معصومه سلام الله علیها و رحمة الله و برکاته
تحلیل روز یا کوته نگری ...
به اسم قرآن چه می کنند !
حرم علی بن حمزه علیه السلام
دکتر عصام العماد
معنای زندگی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها Ho! O Saki
عاشقانه و عارفانه
غزه - gaza
علیمی به کجا چنین شتابان !
حاج میرزا محمد اسماعیل دولابی
کاریکاتور _ عشق های امروزی...
صورت و سیرت
اردوی جنوب(از بلاگ تا پلاک)
بعضی وقتها ...
به بهانه تولد
نامه ای به پدر جانبازم
هدف از ازدواج چیست ؟
دل نوشته ها 2
ساده اما حسابی
به رنگ جوانی
تهاجم فرهنگی در پوشاک !
کنکور ازدواج
شب است و همسایه گرسنه
انیشتین
مرگ بر اسرائیل
بصیرت


لینکهای روزانه
سریعترین دیکشنری آن لاین [35]
فوتوشاپ آن لاین [30]
مشاوره و پاسخگوی آن لاین [27]
اعراب گذاری هوشمند [13]
پخش زنده شبکه های صدا و سیما [192]
سازمان ملی جوانان [194]
فرهنگ واژگان فارسی به فارسی [139]
آپلود رایگان عکس و فایل [211]
صورت حساب تلفن همراه [313]
اس ام اس های مذهبی [934]
پایگاه اطلاع رسانی دفترمقام معظم رهبری [165]
علوم و معارف قرآن در تفاسیر [263]
[آرشیو(12)]


لینک دوستان

پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
پیاده تا عرش
► o▌ استان قدس ▌ o ◄
****شهرستان بجنورد****
مهندس محی الدین اله دادی
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
برادران شهید هاشمی
بچّه شهید (به یاد شهدا)
دهکده کوچک ما
خط سرخ شهادت
ملیحــــــــــــــــــــــانه
حرفهای جوانی


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
یک خاطره - دنـیـــای جـــوانـی


لوگوی دوستان




آمار بازدید
بازدید کل :432106
بازدید امروز : 12
بازدید دیروز :272
 RSS 
 

خاطره ماه رمضان امسال...

مرخصی تمام شده بود باید برمی گشتم .سالهاست این مسیر 10-11 ساعته رو با اتوبوس طی می کنم . برای اینکه راحت تر بتونم این مسافت طولانی رو پشت سر بذارم شبها حرکت می کنم تا صبح به مقصد برسم .  مادرم واسه توی راهم ، سحری آماده کرده بود . باید سحر رو توی اتوبوس می گذروندم !
شب قبل از اینکه بخوابم ، زمان اذان صبح رو با توجه به طی مسافت تخمین زدم و گوشی موبایلم و تنظیم کردم ...

از خواب بدار شدم اتوبوس همچنان به راهش ادامه می داد و من چشمامو به زحمت باز کردم، نایلونی که ظرف غذا رو حمل می کرد برداشتم . به به دست مادرم درد نکنه عجب چلو خورشتی بود . ما رسم داریم برعکس خیلی ها سحری رو مفصل و افطاری رو سبک میل کنیم . برای همین هم سحرها معمولا از برنج استفاده می کنیم .

یه نگاه به ظرف اندختم با خودم گفتم پس قاشقش کو...! یعنی مامان فراموش کرده ...!

هرچی فکر کردم که وسیله ای جایگزین قاشق کنم ، به نتیجه ای نرسیدم . خدا رو شکر ماه رمضان اتوبوس های مسافرتی خلوته به طوری که کنار من کسی نبود. ناگها فکری به ذهنم رسید .
رفتم سراغ آب سردکن اتوبوس . نگاهی به اطرافم انداختم اتوبوس خلوت بود و انگار جز راننده همه خواب بودند .

دستم رو با آب سرد شستم و رفتم سراغ غذا... چقدر فجیع ...

سحری رو با دست خوردم. تازه چشم روشن شده بود . رفتم سراغ نایلون تا ظرف غذا رو سر جاش بذارم که یهو چشمم افتاد به یه قاشق و چنگال که با ظرافت خاص بسته بندی شده بود !
کلی به خودم و رفتارم خندیدم .

این اولین سحری اولین ماه رمضان تنهائی من بود .


پی نوشت :

امسال که ماه رمضون رو تنها در حال گذارنم تازه فهمیدم مادرم با اینکه مثل ما روزه می گیره اما باید سحری و افطاری رو با چه مشقتی برای یه خانواده آماده کنه ، من که یه نفرم حتی حوصله آماده کردن سحری هم ندارم ... یاد سفره افطار کنار خانواده  به خیر ...



نویسنده : علی علیائی » ساعت 3:24 عصر روز جمعه 89 شهریور 12

 

امسال تعطیلات نوروز سعادتی شد تا به خانواده های شهدا ، آزادگان ، ایثارگران و جانبازان 8 سال دفاع مقدس سر بزنیم . عزیزانی نیز قدوم مبارکشان را در منزل محقرمان نهادند .
در این دیدار ها از خاطرات تلخ و شیرین آنان مستفیض می شدیم . اما اکثرا بنده بحث نامگذاری امسال با نام اصلاح الگوی مصرف را براه می انداختم و نظرات دوستان نیز جویا می شدم . در همین اثنا یکی از آزادگان عزیز خاطره ای بیان نمودند :
تازه به ایران برگشته بودم ، مهمانان زیادی داشتیم ، وفور نعمت بود. اما در این بین چیزی به شدت بنده را آزار می داد . اسراف... !
دوستان میوه زیادی جهت پذیرائی از مهمانان تهیه کرده بودند . کودکان بیشتر ، میوه های خود را نیمه رها می کردند و یا سیب گاز زده و ...
چون 10 سال اسارت کشیده بودم و از چنین نعمت هائی محروم بودیم طاقت دیدن این تراژدی را نداشتم ، به همین دلیل تا مدتها غذای من شده بود خوردن میوه های نیمه رها شده ... !
این حرف برای ما شاید ساده باشد اما همیشه در مهمانی های ما متاسفانه چنین اتفاقاتی می افتد اما باقی مانده ها همیشه در سطل های زباله قرار می گیرند . نمی گویم بیائید پس مانده ها رو بخوریم ! بیائید جلوی آن را بگیریم ! قابل توجه خانواده ها !

حال ولیمه های مختلف در جلسات مختلف و دور ریخته شدن غذا ... بماند ...
کُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ  بخورید و بیاشامید، ولى اسراف نکنید که خداوند مسرفان را دوست نمى‏دارد!



نویسنده : علی علیائی » ساعت 7:24 عصر روز سه شنبه 88 اردیبهشت 22

 

بعد از مدتها رفتم سینما ...
چون علاقه و حوصله دیدن فیلم ندارم اما فیلم اخراجی ها2 ...به هر حال به اصرار بروبچ ما رو به سینما تربیت (قم) کشوند .

اصلا نمی خوام در مورد فیلم حرف بزنم ! فقط یه خورده در وصف سینما تربیت که بعد از حدود 10 سال پام و اونجا گذاشتم می خوام یه چیزهائی خلاصه بنویسم .
همون ساختار قدیمی که دست نخورده و بکر باقی مونده بود . وقتی روی صندلی به قول شیرازی ها پوکیده اش نشستم یاد مینی بوس های قدیمی افتادم با همون حال و هوا...(گلاب به روتون ) 10 ساعت پشت فرمون از شیراز اومدم قم خستگیش یه طرف نشتن روی این صندلی هم ...
فکر کنم سیستم مزخرف صوتی هم همان ...
ماشاءالله به این فرهنگ !!! آشغال کف سینما جای سوزن انداختن نذاشته بود (شاید سانس آخر اینطوریه).
با وعده وعیدهای برخی مراکز ... روزهای شنبه و سه شنبه باید بلیط نیم بهاء توزیع شود ، اما مثل اینکه بعد از عمری یه فیلم پر فروش خورد به پستشون همه چی رفت از یادشون !
جالب تر از همه چند بار وسط فیلم ، نوار پوکید ...
برای مسولین قم متاسفم ...
پی نوشت : تو خیابون نزدیک خونه یه نیمچه چهارراه وجود داره که چراغ راهنمائیش معلوم نیست چطوری کار می کنه . بیشتر وقتها دوتاش با هم قرمز می شه
تند تند نوشتم و رفتم خوب و بدش بزرگوارانه ببخشید ...



نویسنده : علی علیائی » ساعت 12:31 عصر روز یکشنبه 88 فروردین 30

 

بنده هم دوست داشتم تا در این راهپیمائی وبلاگی شرکت کنم به همین جهت یکی از خاطرات خود را که در دوران راهنمائی تحصیل می کردیم برایتان می نویسم .
در ایام جشن انقلاب سال یکهزار و سیصد و هفتاد و اندی با چند تن از دوستان تصمیم گرفتیم روزنامه دیواری تهیه نموده و در نمایشگاه کوچک مدرسه رونمائی کنیم !!!
با دو سه نفر از همکلاسی ها که هیچ کدام تا به حال چنین کار شاقی انجام نداده بودیم دست به کار شدیم . فکر می کنم بیشترین مطالب را خودم تهیه کردم و جالبترین کار من این بود که در این روزنامه دیواری جدولی بسیار سخت قرار داده و در ازای حل کامل آن نیز جایزه ائی تعیین کرده بودم .
دوستانم بعداز دیدن آن جا خوردند و گفتند ما هیچ گونه همکاری در خرید جایزه نخواهیم کرد !!!
با طمانینه کامل به آنان آرامش روحی داده و گفتم : خیالتان راحت اینقدر سخت است که هیچ کس نمی تواند جدول را حداقل تا آخرین روز نمایشگاه حل کند .
پیش بینی من درست از آب در آمده بود . فقط خواسته ام بر این بود که روزنامه دیواری رونق خاص پیدا کند اما چشمتان روز بد نبیند ، موقع برپائی نمایشگاه وقتی با روزنامه دیواری خود مواجه شدیم خودمان نیز رغبت دیدنش را نداشتیم!!!
گوشه بالای آن که آویزان بود و انگار کمی مورد ضرب و شتم قرار گرفته و نوار زرد رنگ دور آن نیز که کادر محسوب می شد معلوم نبود توسط کدام بی معرفت کنده شده و آویزان بود ...
مثل اینکه زیادی کارمان جواب داده بود...
دهه فجر بر همه یاران امام خمینی(ره) علی الخصوص قنداغه ای های بزرگ شده ! مبارک باد .



نویسنده : علی علیائی » ساعت 10:6 عصر روز یکشنبه 87 بهمن 20

 

خاطره ای از آیت الله اشتهاردی رحمة الله علیه

برادرم تعریف می کرد روزی متوجه شدم آیت الله اشتهاردی به یکی از عکاسی های شهر رفته بودند . من هم به آن عکاسی رفته و از مدیر آنجا درخواست کردم تا عکسی را که از ایشان گرفته است یک نسخه نیز به من بدهد و این به خاطر علاقه شخصی من به ایشان بود . اما مسئول عکاسی نپذیرفت و گفت باید از خودشان اجازه بگیرم و درصورت موافقت به روی چشم .
چند روز بعد دوباره مراجعه کردم . آقای عکاس گفت : حاج آقا جهت گرفتن عکسها آمده بودند و از ایشان اجازه گرفتم و فرمودند ایرادی ندارد .

اما خاطره جالبی نیز از هنگام گرفتن عکس از آیت الله اشتهاردی تعریف نمودند :
از حاج آقا خواستم تا با کتاب عکس بگیرند یعنی در حال مطالعه و برای اینکار کتابی را به ایشان دادم . آیت الله اشتهاردی کتاب را باز نمودند و متوجه شدند کتاب با نام خدا شروع نشده است .یعنی « بسم الله الرحمن الرحیم » ندارد . به همین دلیل کتاب را پس دادند و گفتند این کتاب فایده ای ندارد و ایشان کتاب دیگری را درخواست نمودند .

این نشان می دهد که این عالم بزرگ ، مجتهد عالی مقام در همه امور ، به اعتقادات خود راسخ و پایبند بودند .
رحمت و درود خدا بر ایشان



نویسنده : علی علیائی » ساعت 1:21 صبح روز دوشنبه 87 تیر 24

 

مدتی به شهر مقدس قم سفر کرده ام  و با علما و شخصیت های بزرگی دیدار داشتم که بهترین و زیباترین دیدار و دقایقم را در محضر آیت الله وحید خراسانی بودم . روز ولادت امام حسن عسکری (ع) از قبل از دفتر ایشان وقت گرفته بودیم تا خطبه عقد خواهرم را بخوانند و این بهانه ای شد تا ما به همراه خانواده در محضر این عالم ربانی باشیم . ایشان بعد از خواندن خطبه عقد سفارشی نمودند جهت خوشبختی زوج جوان که من هم تصمیم گرفتم این دستور العمل خوشبختی را خدمت همه دوستان منعکس کنم شاید راه نجات همه ما گردد.

این مرجع تقلید و عالم بزرگوار فرمودند از امروز نمازتان را اول وقت بخوانید و هر صبح دعای عهد را فراموش نکنید و در هر ساعتی از شبانه روز که توانستید سوره یس هدیه به خانم حضرت فاطمه زهرا(س)  بخوانید انشاءلله خوشبخت خواهید شد.
هنگام خداحافظی از ایشان خواهش کردم تا برای ما جوانان دعا نمایند تا در برابر تهاجم فرهنگی دشمن دچار ظلمت و گمراهی نشویم ، ایشان فرمودند : حتما ، انشالله ...

دکتر احمدی نژاد نیز سفری به قم داشتند که من هم اتفاقی توانستم با ایشان از نزدیک دیداری داشته باشم و سعی کردم توی ازدحام جمعیت خیلی مفید در یک کلمه  درد و دل همه جوانان را به ایشان برسانم . به آقای احمدی نژاد رسیدم و با ایشان دست دادم و خیلی خودمانی به ایشان گفتم " آقای دکتر ! ما امیدواریما " . ایشان هم  با اشاره سر ، همراه با تبسمی تأئید کردند . البته تا کنون شاهد زحمات ایشان و دولت خدمتگذار بودیم از جمله صندوق مهر رضا(ع) و بنگاههای زود بازده و... که باعث کاهش آمار بیکاری شده است .

انشالله در سال جدید با ابتکارات و نو آوری در برنامه های دولت شاهد شکوفائی در همه امور علی الخصوص امور مربوط به جوانان باشیم .

حجت الاسلام و مسلمین دکتر رفیعی نیز در چند شب گذشته در حرم مطهر حضرت معصومه (س) در شبستان امام خمینی (ره) بعد از نماز مغرب و عشاء سخنرانی داشتند . در مورد حضرت معصومه (س) گفتند و کرامات ایشان که در زیارتنامه عمه سادات ، کریمه اهل بیت (س) بهشت برای زائرانش ضمانت شده است . (یا فاطِمَةُ ا ِشْفَعى لى فِى الْجَنَّة ِ فَا ِنَّ لَکَ عِنْدَاللّْه ِ شَأْناً مِنَ الشَّأْن اى فاطمه(معصومه) در مورد بهشت از من شفاعت کن ، که ترا نزد خدا مقام رفیعى است) البته هر ضمانتی شرایطی نیز دارد . به طور مثال رسول خدا (ص)هر کس را بنا به مشخصه اخلاقی یا رفتاری که داشت او را ضمانت به بهشت می کردند. مثلا به شخصی می فرمود شما مال حرام را از اموالتان بیرون کنید بهشت را برایتان ضمانت می کنم . به فردی دیگر می فرمودند شما اخلاقتان را نیکو کنید بهشت را برایتان ضمانت می کنم و ...

انشالله ما نیز با تجدید نظر در اخلاق و رفتارمان مورد ضمانت رسول خدا(ص) و قرار بگیریم .

پ ن : جای همه دوستان در مراسم پر فیض دعای کمیل و دعای ندبه در جوار حرم شریف و نورانی خواهر گرامی امام رضا(ع) در ایام سوگواری رحلت جانگداز این بانوی بزرگوار خالی بود . این ایام را خدمت همه شما تسلیت عرض می کنم. انشالله همه ما مورد شفاعتشان قرار بگیریم .

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یابِنْتَ موُسَى بْن ِ جَعْفَر وَ رَحْمَةُ اللّه ِ وَ بَرَکاتُهُ.



نویسنده : علی علیائی » ساعت 10:47 صبح روز جمعه 87 فروردین 30

 

اندکی از حواشی سفر نوروزی خودم به مناطق جنگی نوشتم که البته بیشتر حالت خاطرات با مزه و جالب داره.
مثل سالهای گذشته خانوادگی به همراه کاروان راهیان نور عازم مناطق جنگی شدیم . روز حرکت ما مصادف بود با ولادت پیامبر اعظم (ص) ، حس کردم همه فراموش کرده اند که امروز چه روز بزرگیه و از صلوات هم خبری نیست . فکری به ذهنم رسید و رفتم سراغ خواهر زاده دو سال و نیمه ام که برای اولین بار با ما همراه بود . ازش خواستم تا با صدای بلند بگه "برای سلامتی امام زمان(عج) صلوات" . سید محمد اولش خجالت کشید ولی دوباره بهش گفتم و اون هم جانانه فریاد زد ...

خودش هم گهگاه با صدای دلنشین و زیبا و کامل صلوات می فرستاد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم . ملت از خواب غفلت بیدار شدند و به وجد اومده بودند . جالبی داستان اینجاست که این آقاسید کوچولوی ما دست بردار نبود و مرتب تکرار می کرد . حتی بعد از یک ساعت کلی بازیگوشی انگار دوباره یادش افتاده باشد  دوباره...   

***

در اتوبوس خانم میانسالی همراه با مادر سالخورده خود حضور داشتند . در کاروان رسم بر این بود که در هر مکانی توقف داشتیم ساعتی را معین می کردند برای بازگشت . معمولا اکثر خانواده ها با تاخیر همراه بودند و این با عث می شد تا به مناطق دیگر نرسیم ، اما این دو خانم محترمه همیشه به موقع حاضر می شدند . با اینکه مادر گرامی سن و سالی داشتند . در راه درون اتوبوس روحانی محترم کاروان نیز سوالاتی از زائرین می پرسیدند و جوایزی اهداء می کردند که اکثر آنها را ایشان بلد بودند که البته پاسخ نمی دادند و فقط خواهر کوچکم را راهنمائی می کردند. در راه بازگشت حاج آقا ، حسن ختام سفر را با دعاهائی اعلام کردند و یک جمله گفتند که همه ما را شگفت زده کرد : "خوشبختانه امسال سعادتی شد تا در این کاروان با مادری ارجمند و گرامی همراه باشیم که دو فرزند عزیزشان به شهادت نائل شده اند و یک فرزند جانباز دارند و فرزند دیگرشان نیز از آزادگان دربند بعثی ها می باشد ..."

 

***

در نمایشگاه دهلاویه شاهد حضور برادر شهید چمران بودیم که برای حاضرین از خاطرات برادر شهید بزرگوارشان می گفتند . بارها تصاویر مختصر از زندگی شهید چمران را از آنجا دیده بودم و همچنین سی دی تصویری که از آنجا تهیه کرده بودم ،اما هیچ کدام مثل صحبت های دلنشین ایشان نمی شد . در پایان نزد ایشان رفتیم و بعد از عرض ادبی کوتاه ، از برادرم خواستم تا فرصت باقیست عکس یادگاری از ما بگیرد که لحظه گرفتن عکس فردی به دکتر چمران(مهربان ، خوش اخلاق و دوست داشتنی) سلام کرد و ایشان رویشان را برگرداند و اصلا در عکس نیفتادند . برای دومین بار هنگام گرفتن عکس بنده خدائی نیز با موبایل مشغول گرفتن فیلم بود که وسط عکس ما ظاهر شد و تا خواستیم سومین بار اقدام کنیم چراغ های سالن جهت پخش فیلم خاموش شد !    

***

شلمچه کنار گودال آب نشسته بودم . نسیم خوشی در حال وزیدن بود . از سایرین جدا شده و برای خودم خلوت کرده بودم . در همین حین ناگهان بنده خدائی با صورتی متورم و کاملا مضطرب به من نزدیک شد و علت متورم شدن صورتش را گفت که من متوجه نشدم و بعد سوال کرد می تونم از این آب استفاده کنم ؟ من هم که کاملا گیج شده بودم ،ناخود آگاه گفتم : آره مشکلی نداره . مقداری آب به دست و صورتش زد ، دوباره سوال کرد آب دیگه ای نیست ؟ چشمم به وضوخانه روبروی مسجد افتاد به آن قسمت راهنمائی اش کردم . به خودم آمدم و به این فکر کردم که اصلا این آب از کجا آمده !؟ رد آب را گرفتم متوجه شدم این آب باقی مانده همان وضوخانه است !!! در راه بازگشت دوباره آن بنده خدا را دیدم که ظاهر آرامی داشت و مشکلش حل شده بود ...

  

پ ن : دوستان بلاگر خاطرات و حال و هوای خوب خودشان را از این سفر روحانی نوشتند ولی من نتوانستم از بزرگواری شهدا بنویسم . یادم هست اولین باری که سال نو به این مناطق رفتم ، متوجه تاثیرات درس بزرگ شهدای کربلای ایران در زندگی ام شدم و هر سال این تاثیرات را بیشتر در زندگی خودم احساس می کنم . وقتی سخنرانی و نوشته های شهید سید حسین علم الهدی را درباره نهج البلاغه می خوانم و یا نامه ای که برای خواهرشان نوشته بودند ،در حیرت می مانم که جوانی با این سن و سال چنین دید آگاه و عرفانی داشتند . ما کجا و آنها کجا ...



نویسنده : علی علیائی » ساعت 5:5 عصر روز شنبه 87 فروردین 24

 

امیر آقای ما 19 سال بیشتر نداشت . چند وقتی بود می دیدم همش توی فکره و به یه جا خیره شده ، انگار غم و غصه عجیبی توی دلش هست که با هیچ کس هم حاضر نبود تقسیمش کنه .  یه روز رفتم سراغش ، وقت خوبی دیدم یه خورده باهاش حرف بزنم و ببینم تو دلش چی می گذره !؟آخه  دلم می سوخت می دیدم جوون به این خوبی و پاکی این طوری زانوی غم بغل گرفته ، با خودم گفتم نکنه خدای نکرده افسرده شده ، با این اوضاع و احوال بعید هم نبود . نشستم کنارش و دستم و انداختم دور گردنش و بهش گفتم سلام امیر آقا حالت چطوره ؟ با بی حوصلگی هر چه تمام تر جواب سلامم و داد و گفت: ای می گذرونیم . گفتم بابا ایول دست مریزاد چی شده تو خودتی چرا مثل بقیه جوونا نمی ری خودت با یه چیزی سرگرم کنی ؟ با همون حس و حالی که داشت جواب داد : برو بابا دلت خوشه من حوصله هیچ کس و هیچی و ندارم می خوام تو خودم باشم ._ای بابا معلوم هست چی می گی ؟ آخه چرا این جوری می کنی با خودت جوون !؟ ... از جواب دادن مدام طفره می رفت ولی مگه من کوتاه می اومدم تا ازش حرف نکشیدم دست از سرش بر نداشتم آخرش شروع کرد به گفتن :
ببین علی آقا من خیلی احساس تنهائی می کنم خودت که می دونی خواهر و برادرم که ازدواج کردن و رفتن پی زندگی خودشون ، منم تو خونه تنهام بابام که این قدر سرگرم کارهای خودش هست که می ترسم برم بگم بابا من می خوام باهات حرف بزنم ، درد و دل کنم ، بگم من مشکل دارم کمکم کن. . .
مامان خانم هم که ماشاالله یا مشغول کار های خونه هست یا هر روز یه کتاب برداشته و رفته تو دنیای خودش ، از کتاب داستان گرفته تا کتابهای آشپزی و گل دوزی و . . .  هر وقت هم که خسته می شه می ره سراغ تلوزیون و تا دود ازش بلند نشه بی خیال نمی شه . اوه با این همه سریال مگه وقت برای مامان می مونه که صرف بچش کنه . نمی دونی تو دلم چی می گذره یه عالمه حرف تو دلم هست ، که همیشه دوست داشتم یکی به حرف هام گوش کنه یا سوالی که برام پیش می اومد ازش بپرسم بگم کمکم کنه تا به جواب خیلی از سوالهام برسم . اصلا تو می دونی چرا ما داریم زندگی می کنیم اصلا این زندگی به چه درد می خوره !؟ هر کی به فکر خودشه ! همه یه جورائی دنبال منافع خودشون هستن !؟ حاضرن برای رسیدن به خواسته هاشون دست به هر کاری بزنن !!؟ اصلا این دنیا به چه درد می خوره . . . !؟
 وای باورم نمی شد این همون امیری باشه که من می شناختم ، سریع پریدم وسط حرفاش و گفتم ببینم مثل اینکه تو خیلی حالت بده ، اینا همش از بیکاریه و نداشتن سرگرمی درست و حسابی . چرا تو زندگیت برنامه ریزی نداری ، چرا از امکاناتی که تو خونه داری استفاده نمی کنی ؟ مثلا همین کتابهای خوبی که من دیدم تو خونتون هست یا همین کامپیوتری که داری عند کامپیوتره بابا تو که زیاد باهاش کار می کردی ، چی شد پس ! ؟
دوباره شرع کرد به آیه یاس خوندن و گفت دیگه حوصلش و ندارم همش کارم شده بود با برنامه های الکی سر و کله زدن ، بازی های مزخرف یا آهنگهای بی خود ، کتاب هم نگو که اصلا حالم بد می شه حوصله ندارم 2 تا جمله از تیتر یه روزنامه بخونم چه برسه به کتاب . من دیگه داشتم کم می آوردم آخه یکی باید پیدا می کردم خودم و راهنمائی کنه ، رفتم توی فکر یه لحظه یه چیزی به ذهنم رسید ، سریع نشستم روبروش نیشم و تا بناگوش باز کردم و با خنده گفتم می خوای کمکت کنم ، می خوای از تنهائی در بیایی ، می خوای به مطالعه علاقه مند بشی ، می خوای به جواب همه سوالاتی که تو ذهنته برسی ، می خوای از اتفاقاتی که اطرافت می افته و ازش بی اطلاعی همیشه با خبر بشی ، می خوای . . .
حرفم و قطع کرد و گفت چرا جوک می گی آخه چه جوری !؟
_ هیچی فقط کافیه از رایانت درست و حسابی استفاده کنی . بیا مثل یه وبلاگ برای خودت راه بنداز تا به همه حرف های من برسی . البته به شرطه ها و شروطه ها !!؟
خودم که زیاد سرم نمی شد اما یه چیزائی بلد بودم و بهش گفتم و چند تا شرط هم براش گذاشتم که از وبلاگ و وبلاگ نویسی بتونه کمال استفاده رو ببره بعد هم چند تا وبلاگ خوب که من هم ازشون درس می گرفتم بهش معرفی کردم و گفتم ، همیشه این آدرس ها رو به یاد داشته باش ، از نویسنده هاش هم بخوای ، کمکت می کنن و می تونی دوستان خوبی پیدا کنی  چون انسان های محترم و شریفی هستن . خلاصه اینکه رفتیم فوت اول کوزه گری رو یادش دادیم . چون خودش هم خوب با کامپیوتر آشنا بود خیلی زود یاد گرفت .
دیگه بعد از اون خودتون حدس بزنید که امیر آقای ما حال و روزش چه جوری شده ! خوب خدا رو شکر . آخه خود من هم یه روزی مثل اون بودم و این وبلاگ بود که نجاتم داد باورتون نمی شه برید از آقا جواد بپرسید . جواد کیه ! ؟ همونی که من و با وبلاگ آشنا کرد آره همون . . . 
اسامی سرگذشت ساخته ذهن خودم هستند و از دادن اسامی واقعی و آدرس وبلاگها به علت خواست خودشون معذوریم !!!!



نویسنده : علی علیائی » ساعت 3:21 صبح روز دوشنبه 86 شهریور 19

 

سالها پیش حدود 12 سالم بود رفته بودیم به شهر مقدس قم . یه روز به همراه پدرم به مسجد رفتیم که یادم نیست اسمش چی بود . ما برای نماز به مسجد نرفته بودیم چون اصلا تا اذان 2 تا 3 ساعت زمان داشتیم . اگه اشتباه نکنم اون یه جلسه بود که علمای زیادی در اون شرکت کرده بودند . به هر حال من اون زمان بچه شیطون و کم حوصله ای بودم و چون فقط به فکر سرگرم کردن خودم بود توی مسجد نموندم و زدم بیرون . وقتی دم در رسیدم و خواستم کفشم رو بپوشم یه لحظه چشمم افتاد به یه نعلین زرد و خوشکل که خیلی برام جالب بود و حسابی از دیدنش جا خوردم و به خودم گفتم این برای یه حاج آقای جوون باید باشه و رنگ شاد پوشیده و کلی تفکرات بچگانه . خلاصه تا تموم شدن جلسه تمام فکر من شده بود اون نعلین زرد و قشنگ و به خاطر همین به خودم گفتم هر طور شده باید من صاحب این نعلین رو ببینم و بدونم چه جور شخصیتی داره !؟ صبر کردم تا جلسه تمام شد و من همینطور منتظر بودم بالاخره یکی پیدا بشه و اون نعلین ها رو بپوشه اما هر چی ایستادم کسی نیومد ، اکثر حضار در جلسه رفتن ولی هنوز اون نعلین سر جاش بود همین طور فکرم مشغول بود که بعد از مدتی متوجه شدم یه روحانی در حال پوشیدن اون نعلین هست و بعد به چهره ایشون نگاه کردم یه چهره نورانی ، اما جوون نبود و تقریبا مسن بود خیلی برام جالب بود ، یه آقای مهربون و خوش سیما ، نمی دونستم چی بگم فقط متوجه شدم عده ای اطرف ایشون هستن و با احترام برخورد می کنند و بعد از ایشون از مسجد خارج می شدند  . در همون لحظات بود که پدرم اومد من هم معطل نکردم و سریع از پدرم پرسیدم بابا اون آقا کیه !؟ پدرم  گفت حاج آقا تبریزی .

 

قبر مطهر مرحوم آیت الله میرزا جواد آقا تبریزی(قدس سره)

در حرم حضرت معصومه (س)



نویسنده : علی علیائی » ساعت 1:24 صبح روز پنج شنبه 86 مرداد 4