+ پيام تسليت مقام معظم رهبري

سه‏شنبه 25 دي 1386 ساعت 5:40 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


ارتحال عالم رباني و معلم اخلاق مرحوم حجة الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني رحمة الله عليه را به علماي اعلام و روحانيت معظم تهران و به شاگردان و تربيت شدگان و ارادتمندان اين شخصيت روحاني با ارزش و خدمتگزار و بخصوص به خانواده ي محترم و بازماندگان ايشان تسليت مي گويم.


عمر با برکت اين عالم عامل، منشاء خدمات ديني ارزنده يي بود که برجسته ترين آن تأسيس و اداره ي شايسته ي مدرسه يي است که در طول دهها سال، محل پرورش علماء و فضلاي فراوان بوده و هم اکنون تعدادي از تربيت شدگان در آن، در شمار فضلاء برجسته و عالمان و مجتهدان بزرگوارند.


علم و تقوا و تلاش متعهدانه در تربيت طلاب علوم ديني سه عنصر شاخص در شخصيت اين روحاني عاليقدر بود و برکات فراواني را براي حوزه هاي علميه به بار آورد. حق عظيم ايشان بر حوزه ي علميه ي تهران فراموش نشدني است.


رحمه الله رحمة واسعه و حشره مع محمد و آله الطاهرين.


سيدعلي خامنه اي


24/10/86


 



نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

 

+ خاطره اي از مقام معظم رهبري

چهارشنبه 5 دي 1386 ساعت 12:10 عصر






از امريکا مي ترسيد؟!


من و آقاى هاشمى و يک نفر ديگر - که نمى‏خواهم اسم بياورم - از تهران به قم خدمت امام رفتيم تا بپرسيم بالاخره اين جاسوسان را چه کار کنيم؛ بمانند، يا نگه‌شان نداريم؛ به خصوص که در دولت موقت هم جنجال عجيبى بود که ما اينها را چه کار کنيم! وقتى که خدمت امام رسيديم و دوستان وضعيت را شرح دادند و گفتند مثلاً راديوها اين‏طور مى‏گويند؛ امريکا اين‏طور مى‏گويد؛ مسئولان دولتى اين‏طور مى‏گويند؛ ايشان تأملى کردند و سپس با طرح يک سؤال واقعى پرسيدند: «از امريکا مى‏ترسيد؟»؛ گفتيم نه؛ گفتند پس نگه‌شان داريد! بله، آدم احساس مي‌کرد که اين مرد خودش از اين شُکوه ظاهرى و مادى و اين اقتدار و امپراتورى مجهز به همه چيز، حقيقتاً ترسى ندارد. نترسيدن او و به چيزى نگرفتن اقتدار مادى دشمن، ناشى از اقتدار شخصى و هوشمندان? او بود. نترسيدن هوشمندانه، غير از نترسيدن ابلهانه و خواب‏آلوده است؛ مثلاً يک بچه هم از يک آدم قوى يا يک حيوان خطرناک نمى‏ترسد؛ اما آدم قوى هم نمى‏ترسد؛ منتها انسانها و مجموعه‏ها در قوّت خودشان دچار اشتباه مى‏شوند و قوّتهايى را نمى‏بينند.

(نقل در ديدار اعضاى دبيرخانه مجمع تشخيص مصلحت 28/1/78)



نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

 

+ خاطره اي از زبان رهبري 4

دوشنبه 23 مهر 1386 ساعت 11:20 صبح






برو اين قليان را چاق کن و بياور!


نوکرى دنبال سرش بود و پوستينى قيمتى روى دوشش مى‏انداخت و لباسهاى فاخرى مى‏پوشيد؛ چون از خانوادۀ اعيان و اشراف بود و پدرش در تبريز ملک‏التجار بوده يا از خانوادۀ ملک‏التجار بودند. ايشان طلبه و اهل معنا بود و بعد از آنکه توفيق شامل حال اين جوان صالح و مؤمن شد، به درِ خانۀ عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحيد، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى - که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأ و قبلۀ اهل معنا و اهل دل بوده است و حتى بزرگان مى‏رفتند در محضر ايشان مى‏نشستند و استفاده مي‌کردند - راهنمايى شد. روز اولى که مرحوم حاج ميرزا جواد آقا با آن هيئت يک طلبۀ اعيان و اشراف متعين، به درس آخوند ملاحسينقلى همدانى مى‏رود، وقتى که مى‏خواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسينقلى همدانى از آن‏جا صدا مى‏زند که همان‏جا - يعنى همان دم در روى کفشها - بنشين؛ حاج ميرزا جواد آقا هم همان‏جا مى‏نشيند! البته به او برمى‏خورد و احساس اهانت مي‌کند؛ اما خود اين و تحمل اين تربيت و رياضت الهى، او را پيش مى‏برد. جلسات درس را ادامه مى‏دهد. استاد را - آن‏چنان که حق آن استاد بوده - گرامى مى‏دارد و به مجلس درس او مى‏رود. يک روز در مجلس درس، او که در اواخر مجلس هم نشسته بود، هنگامى که درس تمام مى‏شود، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى به حاج ميرزا جواد آقا رو مي‌کند و مى‏گويد: برو اين قليان را براى من چاق کن و بياور! بلند مى‏شود، قليان را بيرون مى‏برد؛ اما چه‏طور چنين کارى بکند؟! اعيانى، اعيان‏زاده، جلوى جمعيت، با آن لباسهاى فاخر! ببينيد، انسانهاى صالح و بزرگ را اين‏طور تربيت مي‌کردند. قليان را مى‏برد، به نوکرش که بيرون در ايستاده بود، مى‏دهد و مى‏گويد: اين قليان را چاق کن و بياور. او مى‏رود قليان را درست مي‌کند و مى‏آورد به ميرزا جواد آقا مى‏دهد و ايشان قليان را وارد مجلس مي‌کند. البته اين هم که قليان را به دست بگيرد و داخل مجلس بياورد، کار مهم و سنگينى بوده است؛ اما مرحوم آخوند ملاحسينقلى مى‏گويد که خواستم خودت قليان را درست کنى، نه اينکه بدهى نوکرت درست کند! اين، شکستن آن منِ متعرضِ فضولِ موجبِ شرک انسانى در وجود انسان است. اين، آن منيت و خودبزرگ‏بينى و خودشگفتى و براى خود ارزش و مقامى در مقابل حق قائل شدن را از بين مى‏برد و او را وارد جاده‌ايى مي‌کند و به مدارج کمالى مى‏رساند که مرحوم ميرزا جواد آقاى ملکى تبريزى به آن مقامات رسيد. او در زمان حيات خود قبلۀ اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار محل توجه اهل باطن و اهل معناست.

(نقل شده در ديدار با اقشار مختلف مردم در سي ام فروردين 1369)


منبع: http://www.khamenei.ir/FA/Memories/detail.jsp?id=5


نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

 

+ هيبت سلطانى من را گرفت!

دوشنبه 15 مرداد 1386 ساعت 8:6 عصر


من در دوران اختناق، استاد معروف عالى‏مقامى را مى‏شناختم که روى کفش شاه آن وقت - محمدرضا - افتاد! اساتيد در صفى ايستاده بودند و محمدرضا از برابر آنها عبور مي‌کرد و اين شخص روى پاى او افتاد! از اين کارها مي‌کردند، اما چه کسانى؟ تيمسارها. اما يک عالم، يک دانشمند، يک محقق - که واقعاً هم اين آدم محقق است ... - فاضل، نام‏آور، نامدار، چه‏قدر تحقيقات، چه‏قدر کتاب، روى پاى او افتاد! شاگردهايش ملامت کردند: استاد، شما؟! آخر آن شخص که بى‏سواد است! عالم‏ جماعت کسى را قبول ندارد؛ سياست برايش مسئله‌ايى نيست؛ نگاه مي‌کند ببيند چه کسى عالم است. اصلاً براى عالم، جاذبه و ارزشى بالاتر از علم نيست. بدترين فحش در محيط اهل علم، لقب «بى‏سوادى» است؛ هيچ فحشى از اين بالاتر نيست؛ در همۀ محيطهاى علمى همين‏گونه است؛ آن وقت آن عالم روى پاى يک جاهل و قلدر افتاد! شاگردان و رفقايش ملامت کردند و او هم جوابى نداشت؛ گفت: هيبت سلطانى من را گرفت! اين عبارت، همان وقتها در محيطهاى دانشگاه که دوستان ما مى‏رفتند و مى‏آمدند، معروف شد و علما و دانشمندانِ آن وقت، به کسانى که هيبت سلطانى آنها را مى‏گيرد، و کسانى که جز هيبت علم چيزى آنها را نمى‏گيرد، تقسيم مى‏شدند! البته همان وقت هم دانشمندانى مثل همان آدم داشتيم که حتى با فقر مى‏ساختند، براى اينکه به سمت آنها نگاه نکنند؛ نه اينکه روى پايشان نيفتند، يا دستشان را نبوسند، يا تواضعشان نکنند؛ نه، اصلاً خودشان را بالاتر از اين مى‏دانستند که به فکر آن دستگاههاى جاهل و دور از معرفت بيفتند. زندگى پولى و مادى را اصلاً کم‏ارزش‏تر از اين مى‏دانستند که خودشان را به آن آلوده کنند.

(نقل در ديدار روساي دانشگاههاي علوم پزشکي در اول آبان 1369)


 



 


نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

 

+ خاطره اي از زبان رهبري

پنجشنبه 21 تير 1386 ساعت 11:40 عصر






برکت بزرگ انقلاب ، انس روز افزون جوانان ما به قرآن


البته گاهى در گوشه و کنار چند نفرى دور هم جمع مى‏شدند و تلاوتى مي کردند؛ اما اين رشد روزافزون و اين سيل عظيم توجه جوانان و بچه‏ها به قرآن، اصلاً مربوط به بعد از انقلاب است. به همين جهت، گاهى قبل از انقلاب بعضى از قراء به ايران مى‏آمدند؛ ولى کسى نمى‏فهميد که اينها چه وقت آمدند و چه زمانى رفتند! قبل از انقلاب «شيخ ابوالعينين» با دعوت اوقاف به مشهد آمده بود. من نوارهاى او را قبلاً زياد شنيده بودم و دورادور از خواندن او خيلى خوشم مى‏آمد. ما با کسانى که او را دعوت کرده بودند، بکلى قطع رابطه کرده بوديم و با اينکه خيلى دوست مى‏داشتم صداى او را گوش کنم، اما اصلاً به مجالسى که درست کرده بودند، نرفتم. در مسجد گوهرشاد مشهد، در آن ايوان مقصوره جلسه اى درست کرده بودند و قرآن مى‏خواندند. آن کسانى که در آن‏جا نشسته بودند، گمان نمي کنم که به صد نفر مى‏رسيدند؛ همين‏طور دورتادور نشسته بودند و به تلاوت قرآن گوش مي کردند. در آن موقع هوا سرد بود و مجتباى ما هم که کوچک بود، همراهم بود. چون نمى‏خواستم داخل جلسه بروم، ناگزير در آن هواى سرد در غرفه بيرون نشستم تا صدايى را که پخش مى‏شد، بشنوم. آن زمان جمعيت حدود صد نفر بود؛ در حالى که حالا وقتى شماها در جايى وارد مى‏شويد، واقعاً همه شهر تکان مى‏خورد.

(نقل شده در ديدار جمعى از قاريان قرآن کريم 20/11/1369)


نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

 

+ خاطره از زبان مقام معظم رهبري

چهارشنبه 16 خرداد 1386 ساعت 4:6 عصر






اگر با اخلاق و « زبان خوش » به سراغ روح و دل جوانان برويد ...


مسجدى که بنده نماز مى‏خواندم، بين نماز مغرب و عشا هيچ وقت داخل مسجد جا نبود؛ هميشه بيرون مسجد هم جمعيت متراکم بود؛ هشتاد درصد جمعيت هم از قشر جوان بودند؛ براى خاطر اينکه با جوان تماس مي گرفتيم. در همان سالها پوستينهاى وارونه مد شده بود و جوانان خيلى اهل مد آن را مى‏پوشيدند. يک روز ديدم جوانى که از اين پوستينهاى وارونه پوشيده، صف اول نماز در پشت سجادۀ من نشسته است؛ يک حاجى محترم بازارى هم که مرد خيلى فهميده اى بود و من خيلى خوشم مى‏آمد که او در صف اول مى‏نشست، در کنار اين جوان نشسته بود. ديدم رويش را به اين جوان کرد و چيزى در گوشش گفت و اين جوان يکباره مضطرب شد. برگشتم به آن حاجى محترم گفتم چه گفتى؟ به جاي او جوان گفت چيزى نيست. فهميدم که اين آقا به او گفته که مناسب نيست شما با اين لباس در صف اول بنشينيد! گفتم نه آقا، اتفاقاً مناسب است شما همين‏جا بنشينيد و تکان نخوريد! گفتم حاجى! چرا مى‏گويى اين جوان عقب برود؟ بگذار بدانند که جوان با لباسي از جنس پوستين وارونه هم مى‏تواند بيايد به ما اقتدا کند و نماز جماعت بخواند. برادران! اگر پول و امکانات هنرى نداريم، اگر فعلاً ترجمۀ قرآن به زبان سعدى زمانه را نداريم، «اخلاق» که مى‏توانيم داشته باشيم؛ «فى صفة المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه». با اخلاق، سراغ اين جوانان و دلها و روحها و وراى قالبهاشان برويد؛ آن وقت تبليغ انجام خواهد شد.

(نقل شده در ديدار با مسئولان سازمان تبليغات اسلامى در تاريخ 26/3/1376)


نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

[4/6/1387- 3:32 ع] بانوان و شغل مردانه
[30/5/1387- 1:7 ع] انسان و ايمان
[آرشيو شده ها]