
: منوي اصلي :
امروز: 52 نفر قدم رنجه فرمودند
دیروز: 46 نفر قدم رنجه فرمودند
جمیع قدوم مبارک: 22049 نفر
صفحه اصلي
پست الكترونيك
پارسي بلاگ
درباره من
: وب من در جائی دیگر :
: من و بشناس ای غریبه :
: پيوندهاي روزانه :
پخش زنده شبکه هاي صدا و سيما [1] : لوگوي وبلاگ : : لينك دوستان من :
سازمان ملي جوانان [70]
فرهنگ لغت معين و دهخدا [7]
آپلود رايگان عکس و فايل [20]
رجا نيوز [91]
صورت حساب تلفن همراه [99]
اس ام اس هاي مذهبي [411]
خبرگزاري جمهوري اسلامي [72]
يادداشت هاي شخصي احمدي نژاد [114]
پايگاه اطلاع رساني دفترمقام معظم رهبري [77]
علوم و معارف قرآن در تفاسیر [152]
[آرشيو(11)]
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
: آرشيو يادداشت ها :
دوست و خصوصیات آن [5] : موضوعات وبلاگ : : موسيقي وبلاگ :
دعا [3]
مشکلات جوانی [8]
نصایح [6]
خاطرات مقام معظم رهبری [6]
اشعار [7]
دلتنگی های من [7]
دختر خانم ها حتما بخوانند . . .
دل و . . . [2]
هنگام ظهور [3]
عشق حقیقی [4]
سیب گلاب
روزی که شهادت . . . [6]
تکنولوژی عشق [2]
فرهنگ دانشجوئی یا . . .
بهداشت عمومی [2]
شب جمعه [4]
یک خاطره [5]
اميد [2]
خاطرات حاج آقا قرائتی
جرم و جنایت چرا ؟
فوائد روزه از زبان اطبا
تصاویر شیراز قدیم
حضرت علی علیه السلام
آرزوها . . .
خاطره ای از امام صادق (ع)
السلام عليک يا علي بن موسي الرضا (ع) [2]
کاریکاتور
زن و اشتغال
حقیقت تلخ
یا جواد الائمه(ع)
نامه اي عاشقانه
ازدواج با شکوه
حجاب [3]
حرف دل [2]
غیرت و مردانگی
محرم [3]
ابتذال در مداحي
باغ انقلاب [3]
ويروس اجتماعي [2]
يا رسول الله ... [3]
مطالب سياسي [6]
ريشه تاريخي سيزده بدر
نماز [3]
ويژه سفر رهبر به شيراز [3]
رخنه شيطان
نامه اي به دوست
السلام عليک يا فاطمة الزهرا(س)
موج وبلاگي حجاب
نهج البلاغه و مظلوميت علي (ع)
خاطرات فراموش نشدني [3]
عالم محضر خداست
لذت عبادت
بسم الله الرحمن الرحيم ارتحال عالم رباني و معلم اخلاق مرحوم حجة الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني رحمة الله عليه را به علماي اعلام و روحانيت معظم تهران و به شاگردان و تربيت شدگان و ارادتمندان اين شخصيت روحاني با ارزش و خدمتگزار و بخصوص به خانواده ي محترم و بازماندگان ايشان تسليت مي گويم. عمر با برکت اين عالم عامل، منشاء خدمات ديني ارزنده يي بود که برجسته ترين آن تأسيس و اداره ي شايسته ي مدرسه يي است که در طول دهها سال، محل پرورش علماء و فضلاي فراوان بوده و هم اکنون تعدادي از تربيت شدگان در آن، در شمار فضلاء برجسته و عالمان و مجتهدان بزرگوارند. علم و تقوا و تلاش متعهدانه در تربيت طلاب علوم ديني سه عنصر شاخص در شخصيت اين روحاني عاليقدر بود و برکات فراواني را براي حوزه هاي علميه به بار آورد. حق عظيم ايشان بر حوزه ي علميه ي تهران فراموش نشدني است. رحمه الله رحمة واسعه و حشره مع محمد و آله الطاهرين. سيدعلي خامنه اي 24/10/86 
نویسنده : علي يکتا
من و آقاى هاشمى و يک نفر ديگر - که نمىخواهم اسم بياورم - از تهران به قم خدمت امام رفتيم تا بپرسيم بالاخره اين جاسوسان را چه کار کنيم؛ بمانند، يا نگهشان نداريم؛ به خصوص که در دولت موقت هم جنجال عجيبى بود که ما اينها را چه کار کنيم! وقتى که خدمت امام رسيديم و دوستان وضعيت را شرح دادند و گفتند مثلاً راديوها اينطور مىگويند؛ امريکا اينطور مىگويد؛ مسئولان دولتى اينطور مىگويند؛ ايشان تأملى کردند و سپس با طرح يک سؤال واقعى پرسيدند: «از امريکا مىترسيد؟»؛ گفتيم نه؛ گفتند پس نگهشان داريد! بله، آدم احساس ميکرد که اين مرد خودش از اين شُکوه ظاهرى و مادى و اين اقتدار و امپراتورى مجهز به همه چيز، حقيقتاً ترسى ندارد. نترسيدن او و به چيزى نگرفتن اقتدار مادى دشمن، ناشى از اقتدار شخصى و هوشمندان? او بود. نترسيدن هوشمندانه، غير از نترسيدن ابلهانه و خوابآلوده است؛ مثلاً يک بچه هم از يک آدم قوى يا يک حيوان خطرناک نمىترسد؛ اما آدم قوى هم نمىترسد؛ منتها انسانها و مجموعهها در قوّت خودشان دچار اشتباه مىشوند و قوّتهايى را نمىبينند.
(نقل در ديدار اعضاى دبيرخانه مجمع تشخيص مصلحت 28/1/78)
از امريکا مي ترسيد؟!

نویسنده : علي يکتا
نوکرى دنبال سرش بود و پوستينى قيمتى روى دوشش مىانداخت و لباسهاى فاخرى مىپوشيد؛ چون از خانوادۀ اعيان و اشراف بود و پدرش در تبريز ملکالتجار بوده يا از خانوادۀ ملکالتجار بودند. ايشان طلبه و اهل معنا بود و بعد از آنکه توفيق شامل حال اين جوان صالح و مؤمن شد، به درِ خانۀ عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحيد، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى - که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأ و قبلۀ اهل معنا و اهل دل بوده است و حتى بزرگان مىرفتند در محضر ايشان مىنشستند و استفاده ميکردند - راهنمايى شد. روز اولى که مرحوم حاج ميرزا جواد آقا با آن هيئت يک طلبۀ اعيان و اشراف متعين، به درس آخوند ملاحسينقلى همدانى مىرود، وقتى که مىخواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسينقلى همدانى از آنجا صدا مىزند که همانجا - يعنى همان دم در روى کفشها - بنشين؛ حاج ميرزا جواد آقا هم همانجا مىنشيند! البته به او برمىخورد و احساس اهانت ميکند؛ اما خود اين و تحمل اين تربيت و رياضت الهى، او را پيش مىبرد. جلسات درس را ادامه مىدهد. استاد را - آنچنان که حق آن استاد بوده - گرامى مىدارد و به مجلس درس او مىرود. يک روز در مجلس درس، او که در اواخر مجلس هم نشسته بود، هنگامى که درس تمام مىشود، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى به حاج ميرزا جواد آقا رو ميکند و مىگويد: برو اين قليان را براى من چاق کن و بياور! بلند مىشود، قليان را بيرون مىبرد؛ اما چهطور چنين کارى بکند؟! اعيانى، اعيانزاده، جلوى جمعيت، با آن لباسهاى فاخر! ببينيد، انسانهاى صالح و بزرگ را اينطور تربيت ميکردند. قليان را مىبرد، به نوکرش که بيرون در ايستاده بود، مىدهد و مىگويد: اين قليان را چاق کن و بياور. او مىرود قليان را درست ميکند و مىآورد به ميرزا جواد آقا مىدهد و ايشان قليان را وارد مجلس ميکند. البته اين هم که قليان را به دست بگيرد و داخل مجلس بياورد، کار مهم و سنگينى بوده است؛ اما مرحوم آخوند ملاحسينقلى مىگويد که خواستم خودت قليان را درست کنى، نه اينکه بدهى نوکرت درست کند! اين، شکستن آن منِ متعرضِ فضولِ موجبِ شرک انسانى در وجود انسان است. اين، آن منيت و خودبزرگبينى و خودشگفتى و براى خود ارزش و مقامى در مقابل حق قائل شدن را از بين مىبرد و او را وارد جادهايى ميکند و به مدارج کمالى مىرساند که مرحوم ميرزا جواد آقاى ملکى تبريزى به آن مقامات رسيد. او در زمان حيات خود قبلۀ اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار محل توجه اهل باطن و اهل معناست.
(نقل شده در ديدار با اقشار مختلف مردم در سي ام فروردين 1369)
برو اين قليان را چاق کن و بياور!
نویسنده : علي يکتا
من در دوران اختناق، استاد معروف عالىمقامى را مىشناختم که روى کفش شاه آن وقت - محمدرضا - افتاد! اساتيد در صفى ايستاده بودند و محمدرضا از برابر آنها عبور ميکرد و اين شخص روى پاى او افتاد! از اين کارها ميکردند، اما چه کسانى؟ تيمسارها. اما يک عالم، يک دانشمند، يک محقق - که واقعاً هم اين آدم محقق است ... - فاضل، نامآور، نامدار، چهقدر تحقيقات، چهقدر کتاب، روى پاى او افتاد! شاگردهايش ملامت کردند: استاد، شما؟! آخر آن شخص که بىسواد است! عالم جماعت کسى را قبول ندارد؛ سياست برايش مسئلهايى نيست؛ نگاه ميکند ببيند چه کسى عالم است. اصلاً براى عالم، جاذبه و ارزشى بالاتر از علم نيست. بدترين فحش در محيط اهل علم، لقب «بىسوادى» است؛ هيچ فحشى از اين بالاتر نيست؛ در همۀ محيطهاى علمى همينگونه است؛ آن وقت آن عالم روى پاى يک جاهل و قلدر افتاد! شاگردان و رفقايش ملامت کردند و او هم جوابى نداشت؛ گفت: هيبت سلطانى من را گرفت! اين عبارت، همان وقتها در محيطهاى دانشگاه که دوستان ما مىرفتند و مىآمدند، معروف شد و علما و دانشمندانِ آن وقت، به کسانى که هيبت سلطانى آنها را مىگيرد، و کسانى که جز هيبت علم چيزى آنها را نمىگيرد، تقسيم مىشدند! البته همان وقت هم دانشمندانى مثل همان آدم داشتيم که حتى با فقر مىساختند، براى اينکه به سمت آنها نگاه نکنند؛ نه اينکه روى پايشان نيفتند، يا دستشان را نبوسند، يا تواضعشان نکنند؛ نه، اصلاً خودشان را بالاتر از اين مىدانستند که به فکر آن دستگاههاى جاهل و دور از معرفت بيفتند. زندگى پولى و مادى را اصلاً کمارزشتر از اين مىدانستند که خودشان را به آن آلوده کنند.
(نقل در ديدار روساي دانشگاههاي علوم پزشکي در اول آبان 1369) 
نویسنده : علي يکتا
البته گاهى در گوشه و کنار چند نفرى دور هم جمع مىشدند و تلاوتى مي کردند؛ اما اين رشد روزافزون و اين سيل عظيم توجه جوانان و بچهها به قرآن، اصلاً مربوط به بعد از انقلاب است. به همين جهت، گاهى قبل از انقلاب بعضى از قراء به ايران مىآمدند؛ ولى کسى نمىفهميد که اينها چه وقت آمدند و چه زمانى رفتند! قبل از انقلاب «شيخ ابوالعينين» با دعوت اوقاف به مشهد آمده بود. من نوارهاى او را قبلاً زياد شنيده بودم و دورادور از خواندن او خيلى خوشم مىآمد. ما با کسانى که او را دعوت کرده بودند، بکلى قطع رابطه کرده بوديم و با اينکه خيلى دوست مىداشتم صداى او را گوش کنم، اما اصلاً به مجالسى که درست کرده بودند، نرفتم. در مسجد گوهرشاد مشهد، در آن ايوان مقصوره جلسه اى درست کرده بودند و قرآن مىخواندند. آن کسانى که در آنجا نشسته بودند، گمان نمي کنم که به صد نفر مىرسيدند؛ همينطور دورتادور نشسته بودند و به تلاوت قرآن گوش مي کردند. در آن موقع هوا سرد بود و مجتباى ما هم که کوچک بود، همراهم بود. چون نمىخواستم داخل جلسه بروم، ناگزير در آن هواى سرد در غرفه بيرون نشستم تا صدايى را که پخش مىشد، بشنوم. آن زمان جمعيت حدود صد نفر بود؛ در حالى که حالا وقتى شماها در جايى وارد مىشويد، واقعاً همه شهر تکان مىخورد.
(نقل شده در ديدار جمعى از قاريان قرآن کريم 20/11/1369)
برکت بزرگ انقلاب ، انس روز افزون جوانان ما به قرآن
نویسنده : علي يکتا
+ خاطره از زبان مقام معظم رهبري
مسجدى که بنده نماز مىخواندم، بين نماز مغرب و عشا هيچ وقت داخل مسجد جا نبود؛ هميشه بيرون مسجد هم جمعيت متراکم بود؛ هشتاد درصد جمعيت هم از قشر جوان بودند؛ براى خاطر اينکه با جوان تماس مي گرفتيم. در همان سالها پوستينهاى وارونه مد شده بود و جوانان خيلى اهل مد آن را مىپوشيدند. يک روز ديدم جوانى که از اين پوستينهاى وارونه پوشيده، صف اول نماز در پشت سجادۀ من نشسته است؛ يک حاجى محترم بازارى هم که مرد خيلى فهميده اى بود و من خيلى خوشم مىآمد که او در صف اول مىنشست، در کنار اين جوان نشسته بود. ديدم رويش را به اين جوان کرد و چيزى در گوشش گفت و اين جوان يکباره مضطرب شد. برگشتم به آن حاجى محترم گفتم چه گفتى؟ به جاي او جوان گفت چيزى نيست. فهميدم که اين آقا به او گفته که مناسب نيست شما با اين لباس در صف اول بنشينيد! گفتم نه آقا، اتفاقاً مناسب است شما همينجا بنشينيد و تکان نخوريد! گفتم حاجى! چرا مىگويى اين جوان عقب برود؟ بگذار بدانند که جوان با لباسي از جنس پوستين وارونه هم مىتواند بيايد به ما اقتدا کند و نماز جماعت بخواند. برادران! اگر پول و امکانات هنرى نداريم، اگر فعلاً ترجمۀ قرآن به زبان سعدى زمانه را نداريم، «اخلاق» که مىتوانيم داشته باشيم؛ «فى صفة المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه». با اخلاق، سراغ اين جوانان و دلها و روحها و وراى قالبهاشان برويد؛ آن وقت تبليغ انجام خواهد شد.
(نقل شده در ديدار با مسئولان سازمان تبليغات اسلامى در تاريخ 26/3/1376)
اگر با اخلاق و « زبان خوش » به سراغ روح و دل جوانان برويد ...
نویسنده : علي يکتا