+ تکنولوژي عشق

چهارشنبه 20 تير 1386 ساعت 12:9 صبح

اين مطلب ادامه تکنولوژي فکر مي باشد که در پست قبلي برايتان نوشتم .
يک انسان از تعامـل اين دو کـارگـاه همـه چيـز در دنيايش اتفاق مي‏افتـد. يعنـي تعامـل و حرکت رفت و آمد بيـن دل و ذهـن، بيـن دل که کـارگـاه توليـد عشـق است، و با ذهن که کـارگـاه توليد فکـر است. اين تعامـل بين اين دوتاست که انسان را در صحنـة زندگـي حرکت مي‏دهـد و به اوج زيباييـها و موفقيتـها و ثروت و معنويت مي‏رسانـد. بنابرايـن اين دو تـا نقطـه، اول بايـد پـاک بشـود در وجــود تـو، و تـو بايـد خانـة دلـت را از هـرگونـه کينـه‏اي، از هـرگونـه دشمنـي، هميـن الآن يک لحظـه فکـر کـن ببيـن کـه تـو نسبـت بـه مـردم، به دوستانـت، به فاميلـهايت، و به خيلـي از همکارهايت در اداره، اينطـرف، آنطـرف ،ببيــن چـه احساسـي داري؟ احساس رقابـت مي‏کنـي؟ احساس چشم‏هم‏چشمـي مي‏کنـي؟ احساس تنفـر و کينـه مي‏کنـي احتمالاً؟ اگر چنين است بدان کـه تمام اين احساسهاي منفـي و غلط و تمـام افکـار غلط در اينجـا مانعـي هستنـد براي رحمت الهـي، مانعـي هستنـد براي حرکـت تـو در روي زميـن. بنابرايـن اين دو نقطـه را بايـد عالـي کنـي و پاک کنـي، چـکار بايـد بکنـي تا يک انسان رهـا و آرامـي بشـوي؟ بـراي پاک کـردن خانـة دل و خانــة ذهـــن، يـک تکنـولـــوژي ديگـري لازم اسـت بـه نـام   Technology of love
تکنولـوژي عشـق. تو با تکنولـوژي عشـق مي‏توانـي خانـة دلت را پاک بکنـي، و خانة ذهنت را از همـة زنجيـرهاي اسارت و بندگـي کينـه و خشـم و دشمنـي رها کنـي و انسان آرامـي بشـوي، تا بتوانـي زيبا زندگـي کنـي، نـه؟! با تکنولـوژي عشـق، چگونـه؟ يعنـي تنها خـداي رحمـان است کـه مي‏توانـد با يک نظـر به تـو و تـو يک نظـر به او، با يک معاشقـة زيبـا با او، تـو مي‏توانـي اين دو خانـه را پاک کنـي و آنچنـان زيبا بشـوي و آرام بشـوي تا بتوانـي عالـي زندگـي کنـي و از اين به بعـد آماده باشـي براي چنيـن تحول بزرگـي کـه بـه عنوان يـک تحـول الهــي مـي‏خواهـد در تـو صورت بگيـرد و تـو انسـان ديگـري بشـوي، ؟!


در اين لحظـه توجـه تو را جلب مي‏کنـم يکبار ديگـر به خلقت خـودت و تـو هميـن الآن بايد باورت را نسبت به خـدا عوض کنـي و بعـد نسبت به خـودت، و خـودت را از نـو تعريف کنـي امـروز. نگاه کـن ببيـن تـو که هستـي و خــداي رحمـان بـر چـه اساسـي و در راستـاي چـه احساس و عشقـي تـو را آفريـده است، خـداي رحمـان پس از اينکـه همـة کائنات را آفريـد، اراده کـرد تا پديـدة زيبايي بيافريند به نام تو، انسان، و لذا تو را با دنيايي از عشـق، عشق مطلق، يقين داشته باش، عشق مطلق، تو را آفريد. يعنـي اصلاً فلسفـة خلقت تـو بر مبناي عشقـي بوده است که خـداي رحمـان به فردفرد شما داشتـه است، خُب. بنابرايـن با اين احساس، خـدا اراده کـرد تا پديـدة زيبايـي بيافرينـد کـه سرآمـد همـة کائناتـش باشد و اشرف مخلوقاتـش باشـد و لذا تـو را با دنيايـي از احساس و عشـق آفريـد با دست مبارکش. و بعد فکـر را در تـو تعبيـه کرد که فقط تو داري به عنوان انسان. و ضميـر ناخـودآگاه، اين اَبَـرکامپيوتـر جهـان هستـي را در وجود تـو قرار داد، و بعد احساس کـرد کـه تـو هـر کاري اراده کنـي مي‏توانـي بکنـي. لذا احساس کـرد کـه فقط از روح خـودش بايـد در تـو بـدمـد تـا بلنـد شـوي، و لـذا بـا دنيايـي از عشـق، فقـط بـه تـو،


خـداي رحمـان از روحـش در تـو دميـد، و تـو بلنـد شـدي امـروز اينجا نشستـه‏اي، انسان شدي، خُب. و بعد همچون گلي زيبا، تو را در آغوش گرفت و به خودش آنچنان نزديک کـرد که فاصلـة تو و او شد صفـر، و بعد در گوشَت نجـوا کـرد که اي عزيـز دلـم، مـن از رگ گـردن به تـو نزديکتـرم اِنّى اَ‏قْرَبُ بِکُمْ مِنْ حَبْلِ الوَريد هر چه مي‏خواهـي بگـو، خـودم به تـو مي‏دهـم، دلـم مي‏خواهـد در اين دنيا بدرخشـي به عنوان قائم‏مقام مـن و زيبا زندگي کنـي، و بعـد گفت: اُدْعونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ هـر چـه مـي‏خواهـي خـودم به تـو مـي‏دهـم، بگــو چـه مـي‏خواهـي؟ مـي‏خواهـم مــاه زندگـي کنـي، مـي‏خواهـم بدرخشـي اي انسـان که من به تـو افتخار کـردم در ميـان ملائکـم و گفتـم کـه من در روي کـرة زميـن قائم‏مقام براي خـودم آفريـدم و تـو قائم‏مقام او هستـي، تو عزيـز دل خدايـي، نه؟! و حتـي ملائک به تـو سجـده کردنـد در اين راستـا. و بعـد اصلاً به تو گفت مي‏داني، من همة آسمانها و زمين را بـه تسخيـر تو درآوردم مي‏دانـي، يعني خـداي رحمـان تمام جهـان آفرينـش را براي تـو آفريـد و تـو را براي خـودش که با او معاشقـه کنـي، لبخنـد بزنـي، لذت ببـري؟! و گفت کـه عَبْدى اَطِعْنى حَتّي اَجْعَلُکَ مِثلى اي عزيـز دلم، تـو بيا بنـده بشـو، رفيـق بشويـم با هم، يکـي بشويـم، مـن کاري تـو را مي‏کنـم کـه درست مثـل خـود مـن، همانگونـه که من هـرآنچـه را اراده مي‏کنـم خلق مي‏کنـم تو بينديشـي و خلق کنـي و تـو در محضـر خـداي رحمـان اينگونـه عزيـز دلش هستـي و اينگونـه تعريف شـده‏اي، بنابراين، اين احساس قشنگـي کـه خــدا بـه تـو دارد يعنـي حتي وقتـي که يک بنـده، يک عمـر گنـاه مي‏کنـد و دور مي‏شـود از او، باز اين خـداست که منت‏کشـي مي‏کنـد به يک آدمـي که 80 سال گناه کرده و اسمـي هم از خـدا نبـرده، خداست که منت‏کشـي مي‏کنـد و به پيامبـرش مي‏گويـد بـرو بگـو بـه ايـن آدم، بـه ايـن عزيــز دل مـن، نمي‏گويـد بــرو بـه ايـن بنـدة گناهکـار بگـو ايـن چـه وضعش اسـت، چـرا در ايـن هشتاد سال يکبـار مـن را صدا نزدي، مي‏گويد:


قُل يا عِبادىَ الَّذينَ اَسْرَفُوا عَلي اَنْفُسِهِم لاتَقْنَطوُا مِنْ رَحْمَه الله اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنوبَ جَميعا مي‏گويـد اي پيامبـر بـرو بـه اين عزيـز دل مـن، عبادىَ، اين بنـدة مـن، منسوب مي‏کنـد بـه خودش مي‏گويـد بـرو بـه اين عزيـز دل مـن بگـو اي کسـي که يـک عمـر بـر خـودت و بر نَفْس خودت ظلـم کـردي و اسـراف کـردي مبـاد کـه از رحمت حـق مأيوس بشـوي اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنوبَ جَميعا خـدا دربست همـة گناهانـت را مي‏بخشـد فقط تـو بيـا، همين. و اگـر اين است تعريـف تـو در محضـر خـداي رحمـان، اگــر خـداي رحمـان کـه همــة کائنـات بـه دسـت قــدرت اوســت کـه وَالسَّمواتُ مَطْوياتٌ بِيَمينِه آن خـــدايـي کــه همـة آسمانــها،همـة کائنـات، پيچيـده در يَـد قدرت اوسـت چنيـن خـدايـي با تـو اينگونـه معاشقه مي‏کند، اينگونـه تو را دوست دارد، عاشقانـه و اينگونـه دنبال بهانـه مـي‏گردد کـه تـو را بـه بهشـت خـودش ببـرد، هـم در اين دنيا و هـم در آن دنيا و اينگونـه بـراي تـو منت‏کشـي مـي‏کنـد، اينگونـه عاشقانـه و صميمانـه دوستت دارد. حال تو بـه مـن بگـو اي عزيـز دلـم، اي انسـان ديگـر، تـو به مـن بگـو نسبت بـه چنيـن خـدايـي چـه احساسـي داري الآن؟ مگـر عشـق و رابطـة احساسي و عاشقانه مي‏تواند يک‏طرفه باشد، نه، قطعاً اين ارتباط زيبا يک جادة دوطرفه است. حـال تـو به مـن بگـو در مقابل ايـن احساس قشنگـي که خـداي رحمـان به تـو دارد،


تو چـه عکس‏العملـي نشان داده‏اي و مي‏دهـي؟ بنابرايـن بيا در اين لحظـة زيباي ملکوتي، در ايـن لحظـة قشنـگ، سـرت را به آسمـان بلند کـن و بگـو، همـه با هم بگوييـم، اي خــداي کريـم، اي خـداي عزيـز، اي خـداي عاشـق، اي مظهـر عشـق مطلـق، اي خـدايـي کـه مـن را عاشقانـه و صميمانـه دوست داري و دلـت نمي‏خواهـد يک مـو از سـر مـن کـم بشـود و دلـت مي‏خواهـد کـه مـن عاشقانـه، زيبا زندگـي کنـم و از لحظه‏هاي قشنگ زندگـي‏ام لذت ببرم، اي خـداي رحمـان مـن هم تـو را عاشقانـه دوست دارم، تـو هم عزيـز دل من هستي، تـو بهتريـن عزيـز دل مـن هستـي، اگر تو مـن را اينگونـه عاشقانـه دوست داري قطعـاً من به طريق اُولـي به عنوان يک بنـدة کوچک تـو، در اين جهان هستي به عنوان قائم‏مقام تو، به تو عشـق مـي‏ورزم و دوستـت دارم اي خـداي کريـم. بنابرايـن نه تنهـا تـو را دوست دارم بلکـه تمـام کائنـات تو را دوست دارم، حتـي سنگـهاي خيابـان را دوسـت دارم بـه عنـوان کائنات تـو، نه تنها اينهـا بلکـه همة انسانها را دوست دارم، اين نکته است. همة انسانها را به عنوان بخشـي از کائنات تـو، و به عنوان عزيـزان دل تـو که از روحـت در آنها دميـدي من هم آنهـا را دوست دارم. بنابرايـن همة مـا در ايـن لحظـه مي‏گوييـم اي خــداي کريـم، اي خـداي رحمـان، مـن بـاورم و احساسـم اين است کـه همة مردم دنيا را عاشقانـه و صميمانه دوست دارم و نسبت به احـدي کينـه‏اي در دل ندارم و آنها را در راستاي عشق تو بخشيدم، حتـي هر کس به من ظلمـي کرده، حتـي هر کس به من اذيتـي کرده، من در اين لحظه همة آنها را بخشيـدم، به تو بخشيدم، و با تـو في‏‏الواقع معاملـه کردم و بر اين باورم که حتـي آنها هم مـرا دوست دارنـد و اگـر کسي در اين دنيا هر وقت حتـي به من بـدي بکنـد قطعـاً در بحـران است کـه به من بـدي مي‏کنـد وگـرنه انسانـها عزيـز دل تـو هستنـد و همديگر را دوسـت دارنـد، مـن بر ايـن بـاورم که همـة مردم دنيا را دوست دارم و بر اين بـاورم کـه همــة انسانــهاي کـرة زميـن هـم مـرا دوسـت دارنـد، و مـن همـه را بـه تــو بخشيـدم و با تو معامله کردم. لذا در اين لحظه همة شما رهـا هستيد، آرام هستيد، زيبا هستيد و خانة دل را با اين تکنولـوژي زيباي الهـي پـاک کرده‏ايـد و آماده شده‏ايد براي چنين تحول بزرگي در وجودتـان، براي اينکـه حالا جايگزيـن کنيد در اين خانـة قشنگ دلتان و در اين کـارگـاه ذهنتان آيتمـهاي بسيار قشنگـي که بتوانـد دنياي تـو را قشنگ کند و خدا در اين مورد قطعاً لذت مي‏بـرد از اينکـه تو حتي همـة آنها را بخشيـده‏اي به خاطـر او و بـا او معاملـه کـردي. هَلْ اَدلُّکُم عَلي تِجارَه تُنْجيکُم مِن عَذابٍ اَليم تؤمِنونَ بِالله وَ رَسولِه وَ تُجاهِدونَ فى سَبيلِ الله بِاَموالِکُم وَ اَنْفُسِکُم ذلکُم خَيْرٌ لَکُم اِنْ کُنْتُم تَعْلَمُون


آفريـن بر شما مؤمنان خوبـي که همه چيـز را با خـداي رحمـان معاملـه کرديـد، مالتـان را، جسمتان را، وجودتـان را، و دلتـان را و به اين ترتيب فردفرد شما بر اساس ايـن آيـة زيباي الهـي پاک شديـد و آرام شديـد و رهـا شديـد و اين خانـة دل شما، آنچنان زيبا شـده است که خـداي رحمـان را شما با تمام بزرگـي‏اش در قلب کوچک خـود جاي داده‏ايد. اين معناي شماست از اين به بعـد به عنوان انسان ديگـر. آفريـن بر فردفرد شما. از ايـن به بعـد مـا دست به يک عملياتـي مي‏زنيـم بـه نـام Operation success storm  عمليــات طـوفـان موفقيــت، معنــاي ايـن قضيــه ايـن اسـت بـا تحولــي کـه در شمـا تفاق افتاده است قطعـاً شما به عنوان عزيـز دل خـدا و به عنوان فـردي مقتـدر و شکوهمنـد کـه در همـة عرصـه‏هاي زندگـي اينگونـه تافتـة جدابافتـه شده‏ايـد و اينگونـه خداي رحمان هواي شمـا را دارد، قطعـاً دست به هـرکاري بزنـي موفق مي‏شـوي، با ايـن احساس و با اين اراده و يـادت باشـد که همـة پديـده‏هايـي را کـه انسان خلق مي‏کنـد ابتـدا در اينجـا خلـق مي‏کنـد، ؟! در احساسـش و در فکـرش خلـق مي‏کنـد و از آنجايـي کـه از ايـن بـه بعـد تــو بـا ايـن دل پـاک و زيبايـي کـه داري و با اين فکـر قشنگـي کـه قطعـاً از باورهاي تـو نشأت مـي‏گيـرد و تو نظام باورهاي جديـدي مـي‏سازي، قطعاً تـو از اين به بعـد در همـة عرصـه‏هاي زندگـي طوفانـي از موفقيـت به پـا مي‏کنـي، يعنـي از فـردا صبـح شـروع مي‏شـود اين حرکت زيباي تو و تـو هر کـاري مي‏کنـي موفق مي‏شـوي، خـداي رحمـان به تـو عنايت ويـژه‏اي مي‏کنـد. کائنات به تـو کمک مي‏کنـد، کـه سيـستم علمـي‏اش را الآن برايت مي‏گويم و قطعـاً تو هـر پديـده‏اي را کـه در ايـن دنيا خلـق مي‏کنـي از فـردا موفـق مي‏شـوي، بنابرايـن لازم اسـت کـه ايـن تغييـر و تحولـي که در تـو اتفاق مي‏افتـد در يک دفترچـه‏اي بنويسـي. بـه شمـا بـه عنـوان اوليـن تکليــف عـرض مـي‏کنـم کـه بلافاصلـه در اوليـن فرصت ممکـن بـه يـک مغـازه لوازم‏التحريـر فروشـي بسيار قشنگ و زيبا برويد و يک دفترچـة خيلـي قشنگ حداقـل 100 برگ، ولي بسيار اعـلاء و قشنگ، با يک روان‏نويس بسيار زيبـا، اين عالـي‏ترين سرمايـه‏گذاري است کـه در زندگـي‏تان داريـد مي‏کنيـد، حتمـاً اين را بخريـد و روي اين دفترچـه بنويسيـد با آن خط قشنگتـان، دفترچـة ثبت موفقيتـهاي روزانــة، اسم خودتـان، دفترچـة ثبـت موفقيتهـاي روزانـة خودتـان، مي‏دانيـد چـرا؟ بـراي اينکـه از فـردا صبــح تـو بايــد بنويسـي، بايـد بنويســي کـه دارد چـه اتفاقـي در دنيـاي تــو مــي‏افتــد و ايـن تغييــر و تـحــول را بـايـد ثبــــت کنـي. بـه عنـوان عزيـزان دل خــدا، بـاور کنيـد که چنيـن زندگـي زيبايـي ارزش ثبت کردن را دارد، بنويسيد، ثبت کنيـد کـه روزهـا بـر شمـا چـه مي‏گـذرد، چه اتفاقاتي براي شما مي‏افتد، از اين به بعد چـه‏ها دارد در زندگـي شمـا عوض مي‏شـود و تغييـر مي‏کنـد، برخـورد آدمـها با شما چگونه است؟


نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

 

+ تکنولوژي فکر

سه‏شنبه 19 تير 1386 ساعت 12:28 صبح

آقاي ميکل‏آنژ کـه يک نقـاش و مجسمـه‏ساز برجستـة اروپايـي اسـت يک روزي، يک سنـگ مرمريـن بسيـار بزرگـي را داشـت مي‏بـرد بـه سمت کـارگـاه مجسمـه‏سازي خـودش، منتـها سنگ بسيـار سنگيـن بود و نمي‏توانست حملش بکنـد، نمي‏توانست بغل کنـد، لذا گذاشتـه بود روي زمين گاهـي با دستـش هُـل مي‏داد، گاهـي با پا قِـل مي‏داد، تا خلاصه برسانـد به کارگاهـش. امـا يـکي از دوسـتان آقاي ميکل‏آنـژ رد شـد و ديـد دارد يـک همچنيـن حرکتـي مي‏کنـد. گفـت چـکار داري مي‏کنـي آقاي ميکل‏آنـژ با اين سنگ؟ رفيـق!چرا هُلِش مي‏دهي؟ چرا تـوي سرش مي‏زنـي؟ چکار داري مي‏کنـي؟ آقاي ميکل‏آنـژ يـک لبخنـد بسيـار زيبا و مليحـي زد به دوستـش و گفـت، آخـر عزيـزم مـي‏دانـي، يـک فرشتـة بسيـار زيبايـي در دل اين سنگ است، کـه من دارم تـلاش مي‏کنـم ايـن فرشتـة زيبـا را از دل ايـن سنگ بيـرون بکشـم. دوستـش به او خنديـد، گفت بنـدة خـدا، تـو را به خـدا نگاه کـن، فرشتـة زيبا در دل سنگ چکار مي‏کنـد؟و رد شـد رفت، فکـر کـرد بنـدة خـدا رفيقـش قاطـي کـرده. امـا بعـد از سـه چهـار مـاه که آمـد سر بزند به آقاي ميکل‏آنـژ در کـارگـاه، ديـد که يک فرشتـة بسيار بسيار زيبايـي روي يک سکويـي قرار داده شـده است که مي‏درخشـد، ماه، زيبا، عالـي! گفت آقاي ميکل‏آنـژ اين فرشتـة زيبا را از کجـا آورده‏اي؟! چقــدر قشنـگ اسـت! چقـدر زيباسـت! چقـدر مـي‏درخشــد! آقـاي ميکل‏آنـژ يـک لبخنــد دوبـاره‏اي زد و بـه او گفـت، به تـو گفتـم کـه، ايـن فرشتـه در دل همـان سنگ بـود، مي‏دانـي منتهـا نمـي‏توانست، آنچنان موانعـي بر سـر راه اين فرشتـه بود که نمـي‏توانست ابـراز وجود بکنـد، و کـاري که من کـردم فقط اين بـود که ايـن موانـع را از سـر راه ايـن فرشتـه برداشتـم تا امـروز بدرخشـد و ابـراز وجود کنـد و تو ببينـي و لذت ببـري.
اينک در درون تـو و در وجـود تو آنچنان فرشتة زيبايي مخفـي شـده اسـت، آنچنـان زيباست کـه نهايـت ندارد، همـان پديـدة زيبايـي کـه خــداي رحمـان به نـام انسان و به نـام قائم‏مقام خـودش آفـريده اسـت منتهـا اين فرشتـة زيبا، ايـن انسان ديگـر زيبـا، در لابلاي سنگ وجـود تـو مخفـي شـده است و آنچنـان موانعـي در سر راه ايـن فرشتـة زيباست که نمـي‏تواند ابـراز وجـود کنـد و بدرخشـد، و قدرت خـداگونگـي خـودش را در عرصـة گيتـي نشان بدهـد. اين موانـع را از سـر راه فرشتـة وجـود تـو بر مي‏داريـم و تـو زيبا مي‏شـوي،مي‏درخشـي، انسان مي‏شـوي، انسان ديگـري مي‏شـوي که همـه چيـز تو عاليـست. قائم‏مقام خـداي رحمـان، انسان فرشتـه ‏صفتِ خـداگونـة زيبـا، در نهايت اقتـدار، در نهايت شخصيت، در نهـايت باورهاي عالـي، در نهـايت اعتمـاد بـه نفـس، در نهـايت برنامـه‏ريـزي و داشتـن آرمانـهاي قشنگ بـراي آينـده، و چنيـن انساني بـزودي زود ساختـه مي‏شـود و تو امـروز از نـو متولـد مي‏شوي در اين فضاي ملکوتـي، به نام انسان ديگـر
.
اگـر به درون خودتـان مراجعـه بکنيـد مي‏بينيـد که چـه بسا بحرانهايـي در درون شماست، چه کينه‏هايـي نسبت به انسانـهاي ديگـر، چـه بحرانـي در شخصيت، چه وضعيتي در هويت، چـه بسا خيلـي از مـا در تلـة گرفتاريـهاي زنـدگـي گيـر کرده‏ايـم، نمي‏دانيـم کـي هستيـم، نمي‏دانيـم داريـم چـکار مي‏کنيـم، نمي‏دانيـم کـه ايـن دل را، کـه بايـد فقـط محـل حضـور خـداي رحمـان باشـد چقـدر آلوده کرده‏ايـم، با خشمـها، با نفرتـها، با کينه‏هايـي کـه نسبت بـه آدمـهاي ديگــر داريـم و اگــر چنيـن باشـد در درون مـا، مـا نمـي‏توانيـم بـه ايــن سادگــي تبديـل بشويــم بـه انسانــي ديگـر، کـه انسانـي ديگـر چـه معنايـي دارد ؟!


ادامه دارد ...                                                               دکتر آزمنديان



نویسنده : علي يکتا

هدایای شما [ هدیه]

[4/6/1387- 3:32 ع] بانوان و شغل مردانه
[30/5/1387- 1:7 ع] انسان و ايمان
[آرشيو شده ها]