
: منوي اصلي :
امروز: 51 نفر قدم رنجه فرمودند
دیروز: 46 نفر قدم رنجه فرمودند
جمیع قدوم مبارک: 22048 نفر
صفحه اصلي
پست الكترونيك
پارسي بلاگ
درباره من
: وب من در جائی دیگر :
: من و بشناس ای غریبه :
: پيوندهاي روزانه :
پخش زنده شبکه هاي صدا و سيما [1] : لوگوي وبلاگ : : لينك دوستان من :
سازمان ملي جوانان [70]
فرهنگ لغت معين و دهخدا [7]
آپلود رايگان عکس و فايل [20]
رجا نيوز [91]
صورت حساب تلفن همراه [99]
اس ام اس هاي مذهبي [411]
خبرگزاري جمهوري اسلامي [72]
يادداشت هاي شخصي احمدي نژاد [114]
پايگاه اطلاع رساني دفترمقام معظم رهبري [77]
علوم و معارف قرآن در تفاسیر [152]
[آرشيو(11)]
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
: آرشيو يادداشت ها :
دوست و خصوصیات آن [5] : موضوعات وبلاگ : : موسيقي وبلاگ :
دعا [3]
مشکلات جوانی [8]
نصایح [6]
خاطرات مقام معظم رهبری [6]
اشعار [7]
دلتنگی های من [7]
دختر خانم ها حتما بخوانند . . .
دل و . . . [2]
هنگام ظهور [3]
عشق حقیقی [4]
سیب گلاب
روزی که شهادت . . . [6]
تکنولوژی عشق [2]
فرهنگ دانشجوئی یا . . .
بهداشت عمومی [2]
شب جمعه [4]
یک خاطره [5]
اميد [2]
خاطرات حاج آقا قرائتی
جرم و جنایت چرا ؟
فوائد روزه از زبان اطبا
تصاویر شیراز قدیم
حضرت علی علیه السلام
آرزوها . . .
خاطره ای از امام صادق (ع)
السلام عليک يا علي بن موسي الرضا (ع) [2]
کاریکاتور
زن و اشتغال
حقیقت تلخ
یا جواد الائمه(ع)
نامه اي عاشقانه
ازدواج با شکوه
حجاب [3]
حرف دل [2]
غیرت و مردانگی
محرم [3]
ابتذال در مداحي
باغ انقلاب [3]
ويروس اجتماعي [2]
يا رسول الله ... [3]
مطالب سياسي [6]
ريشه تاريخي سيزده بدر
نماز [3]
ويژه سفر رهبر به شيراز [3]
رخنه شيطان
نامه اي به دوست
السلام عليک يا فاطمة الزهرا(س)
موج وبلاگي حجاب
نهج البلاغه و مظلوميت علي (ع)
خاطرات فراموش نشدني [3]
عالم محضر خداست
لذت عبادت
اين مطلب ادامه تکنولوژي فکر مي باشد که در پست قبلي برايتان نوشتم . در اين لحظـه توجـه تو را جلب ميکنـم يکبار ديگـر به خلقت خـودت و تـو هميـن الآن بايد باورت را نسبت به خـدا عوض کنـي و بعـد نسبت به خـودت، و خـودت را از نـو تعريف کنـي امـروز. نگاه کـن ببيـن تـو که هستـي و خــداي رحمـان بـر چـه اساسـي و در راستـاي چـه احساس و عشقـي تـو را آفريـده است، خـداي رحمـان پس از اينکـه همـة کائنات را آفريـد، اراده کـرد تا پديـدة زيبايي بيافريند به نام تو، انسان، و لذا تو را با دنيايي از عشـق، عشق مطلق، يقين داشته باش، عشق مطلق، تو را آفريد. يعنـي اصلاً فلسفـة خلقت تـو بر مبناي عشقـي بوده است که خـداي رحمـان به فردفرد شما داشتـه است، خُب. بنابرايـن با اين احساس، خـدا اراده کـرد تا پديـدة زيبايـي بيافرينـد کـه سرآمـد همـة کائناتـش باشد و اشرف مخلوقاتـش باشـد و لذا تـو را با دنيايـي از احساس و عشـق آفريـد با دست مبارکش. و بعد فکـر را در تـو تعبيـه کرد که فقط تو داري به عنوان انسان. و ضميـر ناخـودآگاه، اين اَبَـرکامپيوتـر جهـان هستـي را در وجود تـو قرار داد، و بعد احساس کـرد کـه تـو هـر کاري اراده کنـي ميتوانـي بکنـي. لذا احساس کـرد کـه فقط از روح خـودش بايـد در تـو بـدمـد تـا بلنـد شـوي، و لـذا بـا دنيايـي از عشـق، فقـط بـه تـو، خـداي رحمـان از روحـش در تـو دميـد، و تـو بلنـد شـدي امـروز اينجا نشستـهاي، انسان شدي، خُب. و بعد همچون گلي زيبا، تو را در آغوش گرفت و به خودش آنچنان نزديک کـرد که فاصلـة تو و او شد صفـر، و بعد در گوشَت نجـوا کـرد که اي عزيـز دلـم، مـن از رگ گـردن به تـو نزديکتـرم اِنّى اَقْرَبُ بِکُمْ مِنْ حَبْلِ الوَريد هر چه ميخواهـي بگـو، خـودم به تـو ميدهـم، دلـم ميخواهـد در اين دنيا بدرخشـي به عنوان قائممقام مـن و زيبا زندگي کنـي، و بعـد گفت: اُدْعونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ هـر چـه مـيخواهـي خـودم به تـو مـيدهـم، بگــو چـه مـيخواهـي؟ مـيخواهـم مــاه زندگـي کنـي، مـيخواهـم بدرخشـي اي انسـان که من به تـو افتخار کـردم در ميـان ملائکـم و گفتـم کـه من در روي کـرة زميـن قائممقام براي خـودم آفريـدم و تـو قائممقام او هستـي، تو عزيـز دل خدايـي، نه؟! و حتـي ملائک به تـو سجـده کردنـد در اين راستـا. و بعـد اصلاً به تو گفت ميداني، من همة آسمانها و زمين را بـه تسخيـر تو درآوردم ميدانـي، يعني خـداي رحمـان تمام جهـان آفرينـش را براي تـو آفريـد و تـو را براي خـودش که با او معاشقـه کنـي، لبخنـد بزنـي، لذت ببـري؟! و گفت کـه عَبْدى اَطِعْنى حَتّي اَجْعَلُکَ مِثلى اي عزيـز دلم، تـو بيا بنـده بشـو، رفيـق بشويـم با هم، يکـي بشويـم، مـن کاري تـو را ميکنـم کـه درست مثـل خـود مـن، همانگونـه که من هـرآنچـه را اراده ميکنـم خلق ميکنـم تو بينديشـي و خلق کنـي و تـو در محضـر خـداي رحمـان اينگونـه عزيـز دلش هستـي و اينگونـه تعريف شـدهاي، بنابراين، اين احساس قشنگـي کـه خــدا بـه تـو دارد يعنـي حتي وقتـي که يک بنـده، يک عمـر گنـاه ميکنـد و دور ميشـود از او، باز اين خـداست که منتکشـي ميکنـد به يک آدمـي که 80 سال گناه کرده و اسمـي هم از خـدا نبـرده، خداست که منتکشـي ميکنـد و به پيامبـرش ميگويـد بـرو بگـو بـه ايـن آدم، بـه ايـن عزيــز دل مـن، نميگويـد بــرو بـه ايـن بنـدة گناهکـار بگـو ايـن چـه وضعش اسـت، چـرا در ايـن هشتاد سال يکبـار مـن را صدا نزدي، ميگويد: قُل يا عِبادىَ الَّذينَ اَسْرَفُوا عَلي اَنْفُسِهِم لاتَقْنَطوُا مِنْ رَحْمَه الله اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنوبَ جَميعا ميگويـد اي پيامبـر بـرو بـه اين عزيـز دل مـن، عبادىَ، اين بنـدة مـن، منسوب ميکنـد بـه خودش ميگويـد بـرو بـه اين عزيـز دل مـن بگـو اي کسـي که يـک عمـر بـر خـودت و بر نَفْس خودت ظلـم کـردي و اسـراف کـردي مبـاد کـه از رحمت حـق مأيوس بشـوي اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنوبَ جَميعا خـدا دربست همـة گناهانـت را ميبخشـد فقط تـو بيـا، همين. و اگـر اين است تعريـف تـو در محضـر خـداي رحمـان، اگــر خـداي رحمـان کـه همــة کائنـات بـه دسـت قــدرت اوســت کـه وَالسَّمواتُ مَطْوياتٌ بِيَمينِه آن خـــدايـي کــه همـة آسمانــها،همـة کائنـات، پيچيـده در يَـد قدرت اوسـت چنيـن خـدايـي با تـو اينگونـه معاشقه ميکند، اينگونـه تو را دوست دارد، عاشقانـه و اينگونـه دنبال بهانـه مـيگردد کـه تـو را بـه بهشـت خـودش ببـرد، هـم در اين دنيا و هـم در آن دنيا و اينگونـه بـراي تـو منتکشـي مـيکنـد، اينگونـه عاشقانـه و صميمانـه دوستت دارد. حال تو بـه مـن بگـو اي عزيـز دلـم، اي انسـان ديگـر، تـو به مـن بگـو نسبت بـه چنيـن خـدايـي چـه احساسـي داري الآن؟ مگـر عشـق و رابطـة احساسي و عاشقانه ميتواند يکطرفه باشد، نه، قطعاً اين ارتباط زيبا يک جادة دوطرفه است. حـال تـو به مـن بگـو در مقابل ايـن احساس قشنگـي که خـداي رحمـان به تـو دارد، تو چـه عکسالعملـي نشان دادهاي و ميدهـي؟ بنابرايـن بيا در اين لحظـة زيباي ملکوتي، در ايـن لحظـة قشنـگ، سـرت را به آسمـان بلند کـن و بگـو، همـه با هم بگوييـم، اي خــداي کريـم، اي خـداي عزيـز، اي خـداي عاشـق، اي مظهـر عشـق مطلـق، اي خـدايـي کـه مـن را عاشقانـه و صميمانـه دوست داري و دلـت نميخواهـد يک مـو از سـر مـن کـم بشـود و دلـت ميخواهـد کـه مـن عاشقانـه، زيبا زندگـي کنـم و از لحظههاي قشنگ زندگـيام لذت ببرم، اي خـداي رحمـان مـن هم تـو را عاشقانـه دوست دارم، تـو هم عزيـز دل من هستي، تـو بهتريـن عزيـز دل مـن هستـي، اگر تو مـن را اينگونـه عاشقانـه دوست داري قطعـاً من به طريق اُولـي به عنوان يک بنـدة کوچک تـو، در اين جهان هستي به عنوان قائممقام تو، به تو عشـق مـيورزم و دوستـت دارم اي خـداي کريـم. بنابرايـن نه تنهـا تـو را دوست دارم بلکـه تمـام کائنـات تو را دوست دارم، حتـي سنگـهاي خيابـان را دوسـت دارم بـه عنـوان کائنات تـو، نه تنها اينهـا بلکـه همة انسانها را دوست دارم، اين نکته است. همة انسانها را به عنوان بخشـي از کائنات تـو، و به عنوان عزيـزان دل تـو که از روحـت در آنها دميـدي من هم آنهـا را دوست دارم. بنابرايـن همة مـا در ايـن لحظـه ميگوييـم اي خــداي کريـم، اي خـداي رحمـان، مـن بـاورم و احساسـم اين است کـه همة مردم دنيا را عاشقانـه و صميمانه دوست دارم و نسبت به احـدي کينـهاي در دل ندارم و آنها را در راستاي عشق تو بخشيدم، حتـي هر کس به من ظلمـي کرده، حتـي هر کس به من اذيتـي کرده، من در اين لحظه همة آنها را بخشيـدم، به تو بخشيدم، و با تـو فيالواقع معاملـه کردم و بر اين باورم که حتـي آنها هم مـرا دوست دارنـد و اگـر کسي در اين دنيا هر وقت حتـي به من بـدي بکنـد قطعـاً در بحـران است کـه به من بـدي ميکنـد وگـرنه انسانـها عزيـز دل تـو هستنـد و همديگر را دوسـت دارنـد، مـن بر ايـن بـاورم که همـة مردم دنيا را دوست دارم و بر اين بـاورم کـه همــة انسانــهاي کـرة زميـن هـم مـرا دوسـت دارنـد، و مـن همـه را بـه تــو بخشيـدم و با تو معامله کردم. لذا در اين لحظه همة شما رهـا هستيد، آرام هستيد، زيبا هستيد و خانة دل را با اين تکنولـوژي زيباي الهـي پـاک کردهايـد و آماده شدهايد براي چنين تحول بزرگي در وجودتـان، براي اينکـه حالا جايگزيـن کنيد در اين خانـة قشنگ دلتان و در اين کـارگـاه ذهنتان آيتمـهاي بسيار قشنگـي که بتوانـد دنياي تـو را قشنگ کند و خدا در اين مورد قطعاً لذت ميبـرد از اينکـه تو حتي همـة آنها را بخشيـدهاي به خاطـر او و بـا او معاملـه کـردي. هَلْ اَدلُّکُم عَلي تِجارَه تُنْجيکُم مِن عَذابٍ اَليم تؤمِنونَ بِالله وَ رَسولِه وَ تُجاهِدونَ فى سَبيلِ الله بِاَموالِکُم وَ اَنْفُسِکُم ذلکُم خَيْرٌ لَکُم اِنْ کُنْتُم تَعْلَمُون آفريـن بر شما مؤمنان خوبـي که همه چيـز را با خـداي رحمـان معاملـه کرديـد، مالتـان را، جسمتان را، وجودتـان را، و دلتـان را و به اين ترتيب فردفرد شما بر اساس ايـن آيـة زيباي الهـي پاک شديـد و آرام شديـد و رهـا شديـد و اين خانـة دل شما، آنچنان زيبا شـده است که خـداي رحمـان را شما با تمام بزرگـياش در قلب کوچک خـود جاي دادهايد. اين معناي شماست از اين به بعـد به عنوان انسان ديگـر. آفريـن بر فردفرد شما. از ايـن به بعـد مـا دست به يک عملياتـي ميزنيـم بـه نـام Operation success storm عمليــات طـوفـان موفقيــت، معنــاي ايـن قضيــه ايـن اسـت بـا تحولــي کـه در شمـا تفاق افتاده است قطعـاً شما به عنوان عزيـز دل خـدا و به عنوان فـردي مقتـدر و شکوهمنـد کـه در همـة عرصـههاي زندگـي اينگونـه تافتـة جدابافتـه شدهايـد و اينگونـه خداي رحمان هواي شمـا را دارد، قطعـاً دست به هـرکاري بزنـي موفق ميشـوي، با ايـن احساس و با اين اراده و يـادت باشـد که همـة پديـدههايـي را کـه انسان خلق ميکنـد ابتـدا در اينجـا خلـق ميکنـد، ؟! در احساسـش و در فکـرش خلـق ميکنـد و از آنجايـي کـه از ايـن بـه بعـد تــو بـا ايـن دل پـاک و زيبايـي کـه داري و با اين فکـر قشنگـي کـه قطعـاً از باورهاي تـو نشأت مـيگيـرد و تو نظام باورهاي جديـدي مـيسازي، قطعاً تـو از اين به بعـد در همـة عرصـههاي زندگـي طوفانـي از موفقيـت به پـا ميکنـي، يعنـي از فـردا صبـح شـروع ميشـود اين حرکت زيباي تو و تـو هر کـاري ميکنـي موفق ميشـوي، خـداي رحمـان به تـو عنايت ويـژهاي ميکنـد. کائنات به تـو کمک ميکنـد، کـه سيـستم علمـياش را الآن برايت ميگويم و قطعـاً تو هـر پديـدهاي را کـه در ايـن دنيا خلـق ميکنـي از فـردا موفـق ميشـوي، بنابرايـن لازم اسـت کـه ايـن تغييـر و تحولـي که در تـو اتفاق ميافتـد در يک دفترچـهاي بنويسـي. بـه شمـا بـه عنـوان اوليـن تکليــف عـرض مـيکنـم کـه بلافاصلـه در اوليـن فرصت ممکـن بـه يـک مغـازه لوازمالتحريـر فروشـي بسيار قشنگ و زيبا برويد و يک دفترچـة خيلـي قشنگ حداقـل 100 برگ، ولي بسيار اعـلاء و قشنگ، با يک رواننويس بسيار زيبـا، اين عالـيترين سرمايـهگذاري است کـه در زندگـيتان داريـد ميکنيـد، حتمـاً اين را بخريـد و روي اين دفترچـه بنويسيـد با آن خط قشنگتـان، دفترچـة ثبت موفقيتـهاي روزانــة، اسم خودتـان، دفترچـة ثبـت موفقيتهـاي روزانـة خودتـان، ميدانيـد چـرا؟ بـراي اينکـه از فـردا صبــح تـو بايــد بنويسـي، بايـد بنويســي کـه دارد چـه اتفاقـي در دنيـاي تــو مــيافتــد و ايـن تغييــر و تـحــول را بـايـد ثبــــت کنـي. بـه عنـوان عزيـزان دل خــدا، بـاور کنيـد که چنيـن زندگـي زيبايـي ارزش ثبت کردن را دارد، بنويسيد، ثبت کنيـد کـه روزهـا بـر شمـا چـه ميگـذرد، چه اتفاقاتي براي شما ميافتد، از اين به بعد چـهها دارد در زندگـي شمـا عوض ميشـود و تغييـر ميکنـد، برخـورد آدمـها با شما چگونه است؟
يک انسان از تعامـل اين دو کـارگـاه همـه چيـز در دنيايش اتفاق ميافتـد. يعنـي تعامـل و حرکت رفت و آمد بيـن دل و ذهـن، بيـن دل که کـارگـاه توليـد عشـق است، و با ذهن که کـارگـاه توليد فکـر است. اين تعامـل بين اين دوتاست که انسان را در صحنـة زندگـي حرکت ميدهـد و به اوج زيباييـها و موفقيتـها و ثروت و معنويت ميرسانـد. بنابرايـن اين دو تـا نقطـه، اول بايـد پـاک بشـود در وجــود تـو، و تـو بايـد خانـة دلـت را از هـرگونـه کينـهاي، از هـرگونـه دشمنـي، هميـن الآن يک لحظـه فکـر کـن ببيـن کـه تـو نسبـت بـه مـردم، به دوستانـت، به فاميلـهايت، و به خيلـي از همکارهايت در اداره، اينطـرف، آنطـرف ،ببيــن چـه احساسـي داري؟ احساس رقابـت ميکنـي؟ احساس چشمهمچشمـي ميکنـي؟ احساس تنفـر و کينـه ميکنـي احتمالاً؟ اگر چنين است بدان کـه تمام اين احساسهاي منفـي و غلط و تمـام افکـار غلط در اينجـا مانعـي هستنـد براي رحمت الهـي، مانعـي هستنـد براي حرکـت تـو در روي زميـن. بنابرايـن اين دو نقطـه را بايـد عالـي کنـي و پاک کنـي، چـکار بايـد بکنـي تا يک انسان رهـا و آرامـي بشـوي؟ بـراي پاک کـردن خانـة دل و خانــة ذهـــن، يـک تکنـولـــوژي ديگـري لازم اسـت بـه نـام Technology of love تکنولـوژي عشـق. تو با تکنولـوژي عشـق ميتوانـي خانـة دلت را پاک بکنـي، و خانة ذهنت را از همـة زنجيـرهاي اسارت و بندگـي کينـه و خشـم و دشمنـي رها کنـي و انسان آرامـي بشـوي، تا بتوانـي زيبا زندگـي کنـي، نـه؟! با تکنولـوژي عشـق، چگونـه؟ يعنـي تنها خـداي رحمـان است کـه ميتوانـد با يک نظـر به تـو و تـو يک نظـر به او، با يک معاشقـة زيبـا با او، تـو ميتوانـي اين دو خانـه را پاک کنـي و آنچنـان زيبا بشـوي و آرام بشـوي تا بتوانـي عالـي زندگـي کنـي و از اين به بعـد آماده باشـي براي چنيـن تحول بزرگـي کـه بـه عنوان يـک تحـول الهــي مـيخواهـد در تـو صورت بگيـرد و تـو انسـان ديگـري بشـوي، ؟!
نویسنده : علي يکتا
آقاي ميکلآنژ کـه يک نقـاش و مجسمـهساز برجستـة اروپايـي اسـت يک روزي، يک سنـگ مرمريـن بسيـار بزرگـي را داشـت ميبـرد بـه سمت کـارگـاه مجسمـهسازي خـودش، منتـها سنگ بسيـار سنگيـن بود و نميتوانست حملش بکنـد، نميتوانست بغل کنـد، لذا گذاشتـه بود روي زمين گاهـي با دستـش هُـل ميداد، گاهـي با پا قِـل ميداد، تا خلاصه برسانـد به کارگاهـش. امـا يـکي از دوسـتان آقاي ميکلآنـژ رد شـد و ديـد دارد يـک همچنيـن حرکتـي ميکنـد. گفـت چـکار داري ميکنـي آقاي ميکلآنـژ با اين سنگ؟ رفيـق!چرا هُلِش ميدهي؟ چرا تـوي سرش ميزنـي؟ چکار داري ميکنـي؟ آقاي ميکلآنـژ يـک لبخنـد بسيـار زيبا و مليحـي زد به دوستـش و گفـت، آخـر عزيـزم مـيدانـي، يـک فرشتـة بسيـار زيبايـي در دل اين سنگ است، کـه من دارم تـلاش ميکنـم ايـن فرشتـة زيبـا را از دل ايـن سنگ بيـرون بکشـم. دوستـش به او خنديـد، گفت بنـدة خـدا، تـو را به خـدا نگاه کـن، فرشتـة زيبا در دل سنگ چکار ميکنـد؟و رد شـد رفت، فکـر کـرد بنـدة خـدا رفيقـش قاطـي کـرده. امـا بعـد از سـه چهـار مـاه که آمـد سر بزند به آقاي ميکلآنـژ در کـارگـاه، ديـد که يک فرشتـة بسيار بسيار زيبايـي روي يک سکويـي قرار داده شـده است که ميدرخشـد، ماه، زيبا، عالـي! گفت آقاي ميکلآنـژ اين فرشتـة زيبا را از کجـا آوردهاي؟! چقــدر قشنـگ اسـت! چقـدر زيباسـت! چقـدر مـيدرخشــد! آقـاي ميکلآنـژ يـک لبخنــد دوبـارهاي زد و بـه او گفـت، به تـو گفتـم کـه، ايـن فرشتـه در دل همـان سنگ بـود، ميدانـي منتهـا نمـيتوانست، آنچنان موانعـي بر سـر راه اين فرشتـه بود که نمـيتوانست ابـراز وجود بکنـد، و کـاري که من کـردم فقط اين بـود که ايـن موانـع را از سـر راه ايـن فرشتـه برداشتـم تا امـروز بدرخشـد و ابـراز وجود کنـد و تو ببينـي و لذت ببـري. ادامه دارد ... دکتر آزمنديان
اينک در درون تـو و در وجـود تو آنچنان فرشتة زيبايي مخفـي شـده اسـت، آنچنـان زيباست کـه نهايـت ندارد، همـان پديـدة زيبايـي کـه خــداي رحمـان به نـام انسان و به نـام قائممقام خـودش آفـريده اسـت منتهـا اين فرشتـة زيبا، ايـن انسان ديگـر زيبـا، در لابلاي سنگ وجـود تـو مخفـي شـده است و آنچنـان موانعـي در سر راه ايـن فرشتـة زيباست که نمـيتواند ابـراز وجـود کنـد و بدرخشـد، و قدرت خـداگونگـي خـودش را در عرصـة گيتـي نشان بدهـد. اين موانـع را از سـر راه فرشتـة وجـود تـو بر ميداريـم و تـو زيبا ميشـوي،ميدرخشـي، انسان ميشـوي، انسان ديگـري ميشـوي که همـه چيـز تو عاليـست. قائممقام خـداي رحمـان، انسان فرشتـه صفتِ خـداگونـة زيبـا، در نهايت اقتـدار، در نهايت شخصيت، در نهـايت باورهاي عالـي، در نهـايت اعتمـاد بـه نفـس، در نهـايت برنامـهريـزي و داشتـن آرمانـهاي قشنگ بـراي آينـده، و چنيـن انساني بـزودي زود ساختـه ميشـود و تو امـروز از نـو متولـد ميشوي در اين فضاي ملکوتـي، به نام انسان ديگـر.
اگـر به درون خودتـان مراجعـه بکنيـد ميبينيـد که چـه بسا بحرانهايـي در درون شماست، چه کينههايـي نسبت به انسانـهاي ديگـر، چـه بحرانـي در شخصيت، چه وضعيتي در هويت، چـه بسا خيلـي از مـا در تلـة گرفتاريـهاي زنـدگـي گيـر کردهايـم، نميدانيـم کـي هستيـم، نميدانيـم داريـم چـکار ميکنيـم، نميدانيـم کـه ايـن دل را، کـه بايـد فقـط محـل حضـور خـداي رحمـان باشـد چقـدر آلوده کردهايـم، با خشمـها، با نفرتـها، با کينههايـي کـه نسبت بـه آدمـهاي ديگــر داريـم و اگــر چنيـن باشـد در درون مـا، مـا نمـيتوانيـم بـه ايــن سادگــي تبديـل بشويــم بـه انسانــي ديگـر، کـه انسانـي ديگـر چـه معنايـي دارد ؟!

نویسنده : علي يکتا